X
تبلیغات
اورنج شلاله سی - شخصیت و عوامل مؤثر در آن
 

شخصیت و عوامل مؤثر در آن

مقدمه:

چه چیزی باعث می شود که افراد به صورت های مختلف رفتار می کنند؟ آیا افراد از کارهایی را که انجام می دهند آگاهند یا این که رفتار آنها نتیجۀ انگیزه های پنهان ناهشیار است؟ آیا برخی افراد ذاتاً خوب و برخی شریر هستند؟ یا این که همۀ افراد استعداد خوب یا شریر بودن را دارند؟ آیا رفتار انسان عمدتاً محصول طبیعت است یا این که عمدتاً عوامل محیطی آن را شکل می دهند؟ آیا افراد می توانند شخصیت خود را آزادانه انتخاب کنند یا شکل دهند ، یا این که نیروهای زندگی آنها را تعیین می کنند که از کنترل آنها خارج هستند؟ آیا انسان ها به وسیلۀ شباهت های شان بهتر توصیف می شوند یا این که         بی همتایی ، ویژگی اصلی آنهاست؟ چه عواملی باعث می شوند برخی افراد شخصیت نابهنجاری را پرورش دهند درحالی که دیگران به سمت روانی  سالم پیش بروند ؟

          فیلسوفان ، دانشمندان و متفکران مذهبی هزاران سال است که این سوال ها را مطرح و دربارۀ آنها بحث کرده اند ، اغلب این بحث ها براساس عقاید شخصی آنها استوار بودند که تحت تأثیر ملاحظات سیاسی، اقتصادی ، مذهبی و اجتماعی قرار داشتند. بعداً ، نزدیک به اواخر قرن نوزدهم ، پیشرفت هایی در زمینه توانایی انسان در سازمان دادن ، توجیه کردن و پیش بینی کردن اعمال صورت گرفت. پیدایی       روان شناسی به عنوان بررسی علمی رفتار انسان ، سرآغاز روش منظم تری برای شخصیت انسان بود. شخصیت را شاید بتوان اساسی ترین موضوع علم روان شناسی دانست ، زیرا محور اساسی بحث در    زمینه هایی مانند یادگیری ، انگیزه ، ادراک ، تفکر ، عواطف و احساسات ، هوش و مواردی از این قبیل است. به عبارتی ، موارد فوق الذکر اجزاء تشکیل دهنده شخصیت به حساب می آیند. بنابراین ، حتی مطالعه بیماری روانی و به خصوص بیماری های روانی کنشی[1] - که از دیدگاه روان شناسان شامل اکثر پسیکوزها، تمام نوروزها و تمام اختلالات شخصیتی و منشی ، رفتارهای ضد اجتماعی، ضد اخلاقی، اعتیادها و انحرافی می شود- را می توان جزو امراض شخصیت دانست.

تعریف شخصیت :

          واژه « شخصیت[2] » در زبان روزمره معانی گوناگونی دارد. مثلاً وقتی که در مورد کسی گفته       می شود « بسیار با شخصیت است » غالباً درجه کارآیی و جاذبه اجتماعی وی مورد نظر است. معمولاً در پرورش شخصیت سعی بر این است که به شخص برخی مهارت های اجتماعی یاد دهند و وضع ظاهری و شیوۀ سخن گفتن او را بهبود بخشند تا وی واکنش مطلوبی در دیگران برانگیزد. گاه کلمۀ شخصیت به منظور توصیف بارزترین ویژگی شخص به کار می رود.

          روان شناسان در بحث از شخصیت ، بیش از هر چیز به تفاوت های فردی توجه دارند ، یعنی        ویژگی هایی که یک فرد را از افراد دیگر متمایز می کنند. روان شناسان در مورد تعریف دقیق شخصیت اتفاق نظر ندارند ( اتکینسون [3] ، هیلگارد [4] ، به نقل از دکتر محمدنقی براهنی ، 1381 ).

           لغت شخصیت که در زبان لاتین (Personalitc) و در زبان آنگلوساکسون (Personality) خوانده می شود ، ریشه در کلمه لاتین (Persona) دارد. این کلمه به نقاب یا ماسکی گفته می شود که بازیگران تئاتر در یونان قدیم به صورت خود می زدند. به مرور معنای آن گسترده تر شد و نقشی را نیز که بازیگر ادا می کرد، در بر گرفت. بنابراین ، مفهوم اصلی و اولیه شخصیت ، تصویری صوری و اجتماعی است و بر اساس نقشی که فرد در جامعه بازی می کند ، ترسیم می شود. یعنی در واقع ، فرد به اجتماع خود شخصیتی ارائه می دهد که جامعه بر اساس آن ، او را ارزیابی می نماید.

          شخصیت را بر اساس صفت بارز ، یا مسلط یا شاخص فرد نیز تعریف کرده اند و بر این اساس است که افراد را دارای شخصیت برونگرا[5] ، یا درونگرا[6] و یا پرخاشگر[7] و امثال آن می دانند.

          نظری اجمالی به تعاریف شخصیت ، نشان می دهد که تمامی معانی شخصیت را نمی توان در یک نظریه خاص یافت ، بلکه در حقیقت تعریف شخصیت به نوع تئوری و نظریه هر دانشمند بستگی دارد. برای مثال کارل راجرز[8] ، شخصیت را یک خویشتن[9] سازمان یافته دائمی می داند که محور تمام تجربه های وجودی است. یا آلپورت[10] از شخصیت به عنوان یک مجموعه عوامل درونی که تمام فعالیت های فردی را جهت می دهد، نام می برد. جی.بی.واتسون[11] پدر رفتارگرایان ، شخصیت را مجموعه سازمان یافته ای از عادات می پندارند. اریک اریکسون[12] ، روان پزشک و پسیکوآنالیست ، معتقد است که رشد انسان از یک سلسله مراحل و وقایع روانی اجتماعی ساخته شده و شخصیت انسان ، تابع نتایج آنها است. جورج کلی[13] یکی از روان شناسان شناختی معاصر ، روش خاص هر فرد را در جستجو برای تفسیر معانی زندگی شخصیت می داند و بالاخره زیگموند فروید عقیده دارد که شخصیت از نهاد[14] خود[15] و فراخود[16] ساخته شده است ( شاملو ، 1377).

          از شخصیت تعریف های متعدد و گوناگونی را ارائه کرده اند. اما تعریف شلدون[17] که تعریفی کل و جامع و مانع به نظر می رسد ، این است: « شخصیت سازمان پویای جنبه های ادراکی و انفعالی و ارادی و بدنی ( شکل بدن و اعمال حیاتی بدن ) فرد آدمی است » ( سیاسی ، 1377).

          شخصیت مجموعه ای پایدار از ویژگی ها و گرایش هاست که مشـابهت ها و تفاوت های رفتار       روان شناختی افراد ( افکار ، احساسات و اعمال ) را که دارای تداوم زمانی بوده و ممکن است به واسطه فشارهای اجتماعی و زیست شناختی موقعیت های بلاواسطه شناخته شوند یا به آسانی درک شوند، مشخص می کند( کریمی ، 1371 ).

          مراد از شخصیت ، الگوهای معینی از رفتار و شیوه های تفکر است که نحوۀ سازگاری شخص را با محیط تعیین می کند ( اتکینسون ، هیلگارد به نقل از براهنی و همکاران ،  1362 ).

          شخصیت یک مفهوم انتزاعی است. دانشمندان به چنین مفهومی ساختار می گویند. این حقیقت که شخصیت یک ساختار است ، تعریف آن را مشکل می کند ( راس[18] به نقل از جمالفر ، 1378 ).

          آلپورت در سال 1937 بعد از آن که حدود 50 تعریف از شخصیت را مورد بررسی قرار داد ، چند تعریف شخصیت را مطرح می کند: شخصیت یعنی سازمان پویایی از سیستم های روان _ تنی فرد است که رفتارها و افکار خاص او را تعیین می کند ( می لی به نقل از منصور ، 1380 )

          ج.پی.گیلفورد[19] شخصیت را بدین گونه تعریف کرده است که: شخصیت عبارت است از الگوی منحصر به فرد صفات شخصیتی است ( راس به نقل از منصور ، 1377 ).

          والتر میشل[20] ، شخصیت را این گونه تعریف می کند که « الگوهای مشخص رفتار » اعم از افکار و هیجانات که سازگاری هر فرد را در مقابل محیط زندگی اش می سازد ( احمدی ، 1374 ).

          شخصیت هر فرد در نتیجه مجموعۀ تصورات او دربارۀ خودش در موقعیت ها و زمینه های مختلف پدید می آید ( اوهارا و تیدمن[21] ، 1959 ).

          شخصیت فرد و نمود آن حاصل ادراکات ، احساسات و طرز تلقی وی می باشد ( اسینگ و         کومب[22]، 1949 ).

فروم[23] معتقد است که شخصیت مجموع کیفیت های موروثی و اکتسابی است که خصوصیت فرد بوده و او را منحصر به فرد می کند ( شاملو ، 1382 ).

کتل[24] از روان شناسانی است که معتقد است رگه های متمایز و جنبه های شخصیت ، جلوه های واقعی فرد است و باید آنها را واجد معنای روان شناختی دانست ( کراز[25] به نقل از منصور دادستان،     1363 ).

          شخصیت انسان حاصل عقده انسان دربارۀ خویشتن است ( سوپر[26] ، 1963 ).

          سالیوان : شخصیت مفهوم فرضی است. نمی تواند به تنهایی ، یعنی خارج از آن که بین افراد          می گذرد در نظر بیاید. رفتار بین اشخاص تنها چیزی که ممکن است به عنوان شخصیت مورد ملاحظه واقع شود ( سیاسی، 1379 ).

          در حقیقت ، تعریف شخصیت از دیدگاه هر دانشمند و یا هر مکتب و گروهی به نظریه خاص آنها بستگی دارد ( شاملو 1368 ).

          گرچه همۀ نظریه پردازان شخصیت با یک تعریف واحد از آن موافق نیستند، اما می توانیم به تعریفی قابل قبول برسیم که به طور نسبی حاوی ویژگی های مشترک تعریف های ذکر شده باشد.

            شخصیت به مجموعه افکار ، هیجانات و رفتارهای متمایز و پایداری گفته می شود که شیوۀ انطباق ما با دنیا را نشان می دهد( سانتراک[27] به نقل از فیروزبخت ، 1383 ).

          « شخصیت عبارت است از الگوی نسبتاً پایدار صفات ، گرایش ها ، یا ویژگی هایی که تا اندازه ای به رفتار افراد دوام می بخشد» ( جس فیست و گریگوری جی فیست به نقل از سید محمدی ، 1384 ).

          برداشت های متفاوت از مفهوم شخصیت به وضوح نشان می دهد که معنای شخصت در طی تاریخ بسیار گسترده تر از مفهوم تصویری ، صوری و اجتماعی اولیه آن شده است. در حال حاضر شخصیت به روند اساسی مداوم دربارۀ فرد انسان اطلاق می شود. غیر از این توافق اساسی در تعریف شخصیت،    نظریه های مختلف وجوه تشابه دیگری نیز دارند که عبارتند از :

           الف) اغلب نظریه ها شخصیت را نوعی ساختمان یا ساخت فرضی[28]می دانند. در شخصیت، رفتارها تا حدی وحدت و سازمان دارند. به عبارت دیگر ، شخصیت نوعی پدیدۀ انتزاعی[29]است که آن را بر اساس تغییر رفتار بیرونی فرد می توان شناخت.

          ب) اکثر تعاریف بر وجود تفاوت های شخصیتی بین افراد تأکید می نمایند. در لغت شخصیت این معنا مستتر است که هر فردی ، واحد منحصر به فرد و به اصطلاح عوام « تک » است و هیچ شخص دیگری را نمی توان یافت که کاملاً شبیه او باشد. با مطالعه شخصیت افراد ، خصوصیاتی که بر اساس آن افراد از یکدیگر متمایز می گردند ، روشن می شود.

          ج) بیشتر محققان در تعاریف شخصیت اعتقاد دارند که شخصیت را باید از دیدگاه تاریخچۀ تکامل فردی ارزیابی نمود.

          شخصیت در واقع پدیده ای تکاملی و تدریجی است که تحت تأثیر بسیاری از عوامل درونی و بیرونی از جمله وراثت ، خصوصیات جسمانی و شرایط اجتماعی قرار می گیرد، رشد می کند و تکامل    می یابد.

          نظریه پردازان و محققان شخصیت می خواهند بفهمند چرا افراد در یک وضعیت واحد،       واکنش های گوناگونی نشان می دهند و به جواب های متفاوتی می رسند. بعضی از نظریه پردازان معتقـدند عوامل زیست شناختی و ژنتیکی علت این قضیه هستند. عده ای هم تجربه های زندگی را مهم تر می دانند. در حالت کلی همۀ دیدگاه های شخصیتی می خواهند به این سه سوال مهم جواب بدهند:

          1- شخصیت فطری است یا آموختنی؟ شخصیت بیشتر معلول وراثت و عوامل زیست شناختی است یا معلول یادگیری و تجارب محیطی؟ برای مثال ، افراد چون خودبینی را از پدر و مادرشان به ارث  می برند ، خودبین می شوند یا معاشرت با افراد خودبین آنها را این گونه بار می آورد؟

          دیدگاه های روان پویایی ، بنیان زیستی ـ ژنتیکی محکمی دارند ، هر چند برخی از نظریه پردازان این دیدگاه معتقدند تجارب محیطی و فرهنگ هم نقش تعیین کننده ای در شخصیت دارند.

دیدگاه های رفتاری و شناختی ـ اجتماعی همسو با دیدگاه های انسان گرایی، محیط را عامل       تعیین کننده شخصیت می دانند. در این بین اسکینر پروپاقرص ترین حامی نفوذ محیط است. اما         نظریه پردازان انسان گرا معتقدند مردم توانایی فطری خاصی برای تبدیل شدن به انسان هایی تمام و کمال دارند. دیدگاه های صفت گرا از لحاظ میزان تأکید بر وراثت و محیط با هم فرق دارند.

          2- شخصیت هشیار است یا ناهشیار ؟ افراد خودبین و خودمحور چقدر از خودبینی و خودمحوری و یا از دلایل خودبینی و خودمحوری خویش آگاهند؟

          نظریه پردازان روان پویایی ، پروپاقرص ترین طرفداران بررسی نقش ذهن ناهشیار در شخصیت هستند. اکثر آنها می گویند انسان ها تا حد زیادی از سیر تحول و پرورش شخصیت شان بی خبرند. ولی رفتارگرایان  می گویند فکر هشیار و ناهشیار شخصیت را تعیین نمی کند. نظریه پردازان شناختی ـ اجتماعی هم بر این تأکید دارند که فکر هشیار در شیوۀ تأثیر گذاری محیط بر شخصیت اهمیت بیشتری دارد.     انسان گراها نیز بر جنبه های هشیار شخصیت خصوصاً ادراک خویشتن تأکید دارند. اما نظریه پردازان صفت به طور کلی توجه کمی به بحث هشیار و ناهشیار دارند.

           3- شخصیت تحت تأثیر عوامل درونی است یا بیرونی؟ آیا گرایش درونی نحوۀ بروز شخصیت در هر وضعیت را تعیین می کند یا بیرونی؟ آیا افراد به دلیل خصوصیت درونی که همواره در درون شان هست، خودبین و خودمحور می شوند یا به دلیل وضعیتی که در آن به سر می برند و یا به دلیل تأثیرات      اطرافیان شان؟

          نظریه پردازان روان پویایی ، انسان گرایی وضعیت بر ابعاد درونی شخصیت تأکید دارند. رفتارگراها بر تعیین کننده های بیرونی و وضعیتی تأکید دارند. نظریه پردازان شناختی ـ اجتماعی نیز بر تعیین       کننده های بیرونی و درونی ( سانتراک به نقل از فیروزبخت ، 1383 )

          شخصیت ، یک موضوع پیچیدۀ چند وجهی است و اطلاعات حاصل از این نظریه ها ، بیشتر یکدیگر را تکمیل می کنند تا رد. هر نظریه تکه یا تکه های مهمی از پازل شخصیت را مشخص می کند و این نظریه ها در کنار یکدیگر ، دورنمای شخصیت را با تمام جزئیاتش ترسیم می کنند ( فاندر[30] ، 2000 ).

عوامل تاریخی موثر در نظریه های شخصیت

          نظریه های شخصیت ، طی دوران شکل گیری خود          ، مانند هر پدیدۀ دیگری تحت تأثیر عوامل تاریخی قرار گرفته اند. از آن میان ، چهار عامل نقش موثرتری داشته اند که عبارت است از : طب بالینی اروپا[31]، روش های روان سنجی[32] ، روان شناسی رفتارگرایی و روان شناسی گشتالت.

الف) طب بالینی

          طب بالینی در قرون هیجدهم و نوزدهم میلادی سعی کرد فعالیت های درونی را به صورت     کنش های مکانیستیک و فیزیولوژیک به عنوان واکنشی در مقابل جهالت های قرون وسطی عرضه کند. برای مثال، پزشک معروف فرانسوی فلیپ پنیل[33] ( 1826 – 1745 ) به این نتیجه رسید که اختلالات پسیکوتیک شخصیت ، مربوط به اختلالات مغزی می شود. این برداشت فزیکالیستیک از پسیکوز اساس کوشش هایی بود برای طبقه بندی انواع پسیکوزها ، از جمله این کوشش ها ، از فعالیت های امیل کراپلین[34]         (1926– 1856) می توان نام برد. به طور کلی تئوری های شخصیت در قرن بیستم که ریشه در روان شناسی بالینی و روان پزشکی دارند ، از این گذشتۀ تاریخی متأثر شده اند.

          قسمت مهم دیگری از طب کلینیکی اروپا ، شامل کوشش برای شناخت و درمان اختلالات نوروتیک بود. در طی قرن هیجدهم و نوزدهم ، این بیماری ها با روش های مختلف تلقین[35] درمان می شد. به تدریج، تلقین پایه و اساس هیپنوتیزم شناخته و با تلقین هیپنوتیک ، بعضی از اختلالات نوروتیک درمان شد.

ب) روان سنجی

          ریشه روان سنجی معاصر را می توان به پژوهش های دانشمند و فیلسوف آلمانی ، گوستاو فخنر[36]          ( 1887 – 1801 ) مربوط دانست. او با این گونه پژوهش ها متوجه شد که بین یک محرک خارجی و یک احساس یا حس درونی ، رابطه قابل سنجش وجود دارد ، به عبارت دیگر ، بین دنیای جسمی و عالم روانی، امکان ارتباط کمی موجود است. بر این اساس ، دیگر روان شناسان ، معیارها و روش های متعدد روان سنجی را جهت اندازه گیری این ارتباط ایجاد نمودند. به علاوه برای تجزیه و تحلیل و روشن کردن این رابطه، روش های آماری مختلفی ابداع شد. روان شناسان ، بعد از تهیه و ساخت تست های روان شناختی، به خاصیت اندازه گیری شخصیت و کلی بودن مفاهیم آن پی بردند. خلاصه این که روان سنجی زمینۀ پژوهش های علمی در شخصیت را امکان پذیر نمود.

ج) رفتارگرایان[37]

          رفتارگرایان دو تأثیر مهم بر مفهوم شخصیت گذاشته اند ، یکی این که یادگیری را موضوع مرکزی و محور شخصیت قرار داده اند و دیگری این که شخصیت را مفهوم عینی دانسته و بررسی علمی آن را با روش ها و ابزار دقیق ، لازم شمرده اند.

د) روان شناسی گشتالت

          به نظر طرفداران گشتالت ، کل نه تنها بیشتر است ، بلکه با مجموع عددی اجزاء یک پدیدۀ مهم     تفاوت دارد ، رفتارگرایان یادگیری را از جنبه شرطی بودن آن مورد بحث قرار می دادند، در حالی که گشتالت ها به آن از بعد بینش و بصیرت[38] می نگریستند. رفتارگرایان پاسخ های ساده به محرک های ساده را بررسی می کردند. در حالی که روان شناسان گشتالت الگوهای پیچیدۀ پاسخ های آموخته[39] را در برابر الگوهای پیچیدۀ میدان های[40] محرک ، مورد مطالعه قرار می دادند. رفتارگرایان اجزاء رفتار را مهم           می دانستند ، در حالی که گشتالت ها به کل رفتار اهمیت می دادند.

          مکتب گشتالت در زمان معاصر ، روی نظریه های روان شناسان شخصیت ، تأثیرات چشمگیری     داشته است. از بین افراد مشهوری که تحت تأثیر این دیدگاه قرار گرفته اند می توان آلفرد آدلر[41]،           گوردون آلپورت، ابراهام مزلو[42] و کارل راجرز را نام برد.

          با آن که شکل اصلی نظریه های مربوط به شخصیت انسان ، از طریق عوامل تاریخی تعیین شده است،  لیکن به علت پویایی و تغییر پذیری دنیای ما ، عوامل معاصر و موجود نیز بر نظریه های شخصیت تأثیر گذاشته اند. از جمله این عوامل ، می توانیم از پیدایش و تکامل رشته های مانند روان شناسی بین فرهنگی[43]، فرایند شناختی[44] روان شناسی رشد طول عمر[45] و انگیزش[46] را نام ببریم ( شاملو ، 1377 ). 

  شکل گیری شخصیت

          نوزاد همراه با یک رشته ظرفیت های بالقوه به دنیا می آید. خصوصیات جسمانی مانند رنگ چشم و رنگ مو ، ریخت بدنی و شکل بینی انسان اساساً در هنگام بسته شدن نطفه تعیین می شود. هوش و بعضی استعدادهای خاص مانند استعداد موسیقی و هنر نیز تا حدی به وراثت بستگی دارد. شواهد روزافزون نشان می دهد که ممکن است تفاوت های آدمیان از لحاظ پاسخ دهی هیجانی نیز امری نظری باشد. در یکی از مطالعاتی که با نوزادان کمی بعد از تولد آنان صورت گرفته ، از لحاظ خصوصیاتی مانند میزان فعالیت، فراخنای توجه ، سازگاری ، تغییرات محیط و خلق و خوی کلی ، تفاوت های پایایی بین آنان دیده شد. ممکن است نوزادان طبعاً فعال بوده ، توجهش به آسانی از امری منحرف شود و مایل به پذیرش اشیاء و افراد جدید باشد. یک نوزاد دیگر ممکن است اغلب اوقات ساکت بوده ، در انجام فعالیت ها تمرکز زیاد نشان ندهد و از هر وضع جدید هراسان شود. این خصوصیات آغازین خلق و خوی در بسیاری از کودکان که مدت بیست سال رشد آنان مورد مطالعه پیگیر قرار داشت ، پایدار مانده است(توماس و چس[47] ، 1977).

          واکنش اولیاء در برابر کودکانی که خصوصیات متفاوتی دارند فرق دارد. به این ترتیب فرایند دو     سویه ای شروع می شود که ممکن است سبب تشدید بعضی خصوصیات هنگام تولد گردد. برای مثال در آغوش گرفتن نوزادانی که با این کار به گریه خود پایان داد ، و خود را به شخص می چسباند خوشایندتر است تا به آغوش گرفتن نوزادانی که در این حال بدنش را سفت می کند ، سرش را بر می گرداند و از گریه باز نمی ایستد. نهایتاً نوزادانی که در آغوش دیگران راحت تر است بیشتر بغل می شود تا نوزادانی که چنین رفتاری ندارد. به این ترتیب زمینه های رفتاری اولیه نوزاد توسط پاسخ های اولیه تقویت می شود.

          زمینه های زیستی که شخص با خود به دنیا می آورد بر اثر تجارب دوران رشد شکل می گیرند. بعضی از این تجارب مشترک هستند و اغلب افرادی که در یک فرهنگ یا یک گروه خاص فرهنگی پرورش می یابند در آنها سهیم هستند. دستۀ دیگری از تجارب ، مخصوص خود فرد هستند. این که در بدو تولد تفاوت هایی در خلق و خوی و سطح فعالیت مشاهده می شود نشانگر تأثیر عوامل ارثی است. پژوهش های مربوط به جنبه های ارثی ویژگی شخصیت بیشتر به مطالعه دوقلوها بوده است.

          همۀ خانواده هایی که در یک فرهنگ معین زندگی می کنند عقاید و آداب و ارزش های مشترکی دارند. کودک هنگام رشد ، رفتارهایی را می آموزد که فرهنگ او انتظار دارد. یکی از این انتظارات مربوط به نقش جنسی است. در اکثر فرهنگ ها رفتارهایی که مردم از مردها انتظار دارند با رفتارهایی که از زن ها انتظار دارند، متفاوت است. ممکن است در فرهنگ های مختلف نقش های جنسی متفاوت باشد ، لیکن در هر فرهنگی به صرف دختر یا پسر بودن ، یک دسته از تفاوت های شخصیتی قابل پیش بینی ، طبیعی به شمار می آید.

          گروه های فرعی هر فرهنگ تأثیر خاص بر رشد شخصیت می گذارند. از تمام پسرها انتظار       می رود که ( در مقایسه با دخترها ) خصوصیات شخصیتی خاص از خود نشان دهند ، لیکن از پسری که در محلۀ محروم شهر پرورش یافته انتظار می رود که رفتارش از بعضی جهات ، از پسری که در طبقه مرفه شهر رشد کرده متفاوت باشد.

          گرچه فشار فرهنگی و خرده فرهنگ ها منجر به برخی همانندی های شخصیتی می شود ، با این حال، هیچ گاه نمی توان همۀ شخصیت فرد را بر پایه دانش حاصل از گروه محل پرورش وی شناخت.

این امر دو علت دارد:

1-     اثراتی که فرهنگ بر فرد دارد یک نواخت نیست ، زیرا این اثرات توسط والدین و کسان دیگری انتقال    می یابد که همۀ آنها ارزش ها و اعمال مشابهی ندارند.

2-     هر فرد تجاربی دارد که به خود او اختصاص دارد(اتکینسون ، هیلگارد به نقل ار محمدتقی براهنی، 1381 ).

 

عوامل مهم در شکل گیری شخصیت

          در طول عمر انسان عوامل متعددی در شکل گیری شخصیت او تأثیر دارند که می توان این عوامل را به صورت زیر بر شمرد: عامل ژنتیکی ، محیطی ، یادگیری ، والدین ، رشد ، هشیاری و ناهشیاری.

عامل ژنتیکی

           شواهد نیرومندی وجود دارد که برخی از صفات یا ابعاد شخصیت ارثی هستند. این موارد    عبارتند از : روان پریش خویی ، روان رنجور خویی و درون گرایی آیزنک ، پنج عامل روان رنجورخویی،        برون گرایی، گشودگی به تجربه ، خوشایندی ، وظیفه شناسی مک کری و گوستاو ، سه خلق تهییج پذیری، مردم آمیزی و فعالیت باس و پلامین. بعلاوه ، صفت هیجان خواهی زاکرمن عمدتاً تحت تأثیر عوامل ژنتیکی قرار دارد. بنابراین همانطور که شاهد هستیم ، رویکرد صفت که بیش از نیم قرن پیش آغاز شد، زنده می ماند. در واقع این رویکرد سریع ترین رشد را در پژوهش شخصیت داشته است و بسیاری از پژوهشگران آن را برای شناخت شخصیت بسیار مهم می دانند ( دوان شولتز و سیدنی آلن شولتز به نقل از سید محمدی ، 1383 ).

          برخی پژوهش ها دلالت بر این دارند که ژنتیک هم در تغییر موقعیت و هم در استواری شخصیت دخالت دارند. برای مثال در یک بررسی ، مشاهده گر در دو موقعیت آزمایشگاهی شامل بازی آزاد     سازمان یافته و اجرای آزمون ، انطباق پذیری دوقلوهای نوباوه را درجه بندی کرد ( ماتنی و دولان[48]،1975 ). در موقعیت های یاد شده ، انطباق پذیری تا اندازه ای متفاوت بود ، اما دوقلوهای همسان در مقایسه با دوقلوهای ناهمسان به شیوه های مشابه تری تغییر یافتند ، که این مشاهده دلالت بر این دارد که ژنتیک در تغییر و هم چنین تداوم این ویژگی شخصیت در موقعیت های گوناگون نقش دارد. این نتایج در مورد سایر ویژگی های شخصیت ممکن است متفاوت باشد. برای مثال ، در یک بررسی روی دوقلوها از نظر کم رویی این نتیجه به دست آمده است که عوامل ژنتیکی در پایدار مشاهده شده در خانه و در آزمایشگاه نقش   عمده ای دارند ، و عوامل محیطی موجب تفاوت های کم رویی در این موقعیت ها می شوند ( چرنی[49] و همکاران ، 1994 ).

          در یک بررسی روی دوقلوها با استفاده از یک پرسشنامه برای سنجش شخصیت در موقعیت های گوناگون معلوم شد که عوامل ژنتیکی در تغییرات شخصیتی در موقعیت های مختلف نقش دارند( دورکین[50]، 1979 ) ، ( رابرت پلامین ، جان.سی.دی فریس ، جرالد.یی.مک کلیرن ، مایکل راتر به نقل از نیکخو و آوادیس یانس ، 1380).

عامل محیطی

           هر نظریه پرداز شخصیتی قبول دارد که شخصیت تحت تأثیر محیط اجتماعی قرار دارد. آدلر دربارۀ اهمیت ترتیب تولد حرف زد و اعلام داشت که شخصیت ما تحت تأثیر موقعیت ما در خانواده نسبت به همشیرهایمان قرار دارد. او به این نکته پرداخت که چگونه محیط اجتماعی که با آن مواجه هستیم در اثر ترتیب تولد و تفاوت سنی موجود بین همشیرها یا این که آیا اصلاً همشیر داشته باشیم فرق می کند. از دید آدلر این محیط های متفاوت خانه می تواند موجب شخصیت های متفاوت شود.

          هورنای اعتقاد داشت که فرهنگ و دوره ای که در آن پرورش می یابیم می توانند شخصیت های متفاوتی را به وجود آورند، همان گونه که او شاهد روان رنجوری های متفاوتی بود که بیماران           آلمانی ـ آمریکایی او نشان دادند. هورنای هم چنین به محیط های اجتماعی بسیار متفاوتی اشاره کرد که پسرها و دخترها هنگام کودکی با آنها مواجه می شوند. او از احساس حقارت زنان در نتیجه شیوۀ برخورد با آنان در فرهنگ مردسالاری صحبت کرد. زنانی که در یک فرهنگ زن سالارانه پرورش می یابند ، ممکن است احساس بهتری نسبت به خود داشته و ویژگی های شخصیت متفاوتی پرورش دهند.

          فروم معتقد بود که افراد تحت تأثیر نیروها و رویدادهای تاریخی گسترده تر ، علاوه بر این نوع    جامعه ای که آنها می سازند ، قرار دارند. به اعتقاد وی هر دوره ای از تاریخ مانند قرون وسطی ، رنسانس، اصلاح پروتستان و انقلاب صنعتی به شکل گیری تیپ های شخصیت یا منش متفاوت کمک کردند که با نیازهای آن دورۀ تاریخی تناسب داشته اند.

          حتی آلپورت و کتل که رویکرد صفت به مطالعۀ شخصیت را رسماً آغاز کردند ، دربارۀ اهمیت عامل محیطی توافق داشتند. آلپورت خاطر نشان کرد که اگر چه عوامل ژنتیکی مواد خام را برای شخصیت ما تأمین می کنند ، این محیط اجتماعی است که مواد خام را به محصول پرداخت شده در می آورد. کتل معتقد بود که وراثت برای برخی از عوامل شخصیت مهم تر است اما محیط برای برخی دیگر اهمیت بیشتری دارد. او قبول داشت که عوامل محیطی در نهایت بر هر جنبه اثر می گذارد.

          اریکسون اظهار داشت که هشت مرحله رشد روانی ـ اجتماعی او فطری هستند ، اما این که این مراحل تعیین شده به صورت ژنتیکی چگونه تحقق یابند ، توسط محیط تعیین می شود. او هم چنین معتقد بود که عوامل اجتماعی و تاریخی بر شکل گیری هویت من و بنابراین بر شخصیت تأثیر می گذارند.

          مزلو و راجرز معتقد بودند که خودشکوفایی فطری است ، اما در عین حال قبول داشتند که عوامل محیطی می توانند رشد نیاز خودشکوفایی را بازداری یا به آن کمک کنند.

          رویدادهای اجتماعی مهم چون جنگ ها و رکودهای اقتصادی می توانند انتخاب های زندگی ما را محدود کنند و بر شکل گیری هویت ما تأثیر بگذارند. تغییرات عادی تر زندگی مثل پدر یا مادر شدن، طلاق گرفتن ، یا تغییر دادن شغل نیز می توانند شخصیت را تحت تأثیر قرار دهند. برای مثال ، برخی از زنانی که فرزند دارند از زنانی که فاقد فرزند هستند ، کمتر خویشتن پذیر و مردم آمیز می شوند. بعضی از زنانی که طلاق می گیرند افزایش بعدی رشد من نشان می دهند که نمونۀ قابل مقایسۀ زنانی که متأهل می مانند آن را نشان  نمی دهند. افرادی که در مشاغل دشوار و شاقّ کار می کنند ، اعتماد به خود و احساس کنترل بیشتری را از آنهایی که در مشاغل با دشواری کمتر کار می کنند نشان می دهند ( هلسون و استوارت ، 1994 ).

          بالاخره پیشینۀ قومی ما و این که ما بخشی از یک گروه اقلیت هستیم یا اکثریت ، بر شخصیت ما تأثیر می گذارند. ما مواردی از تفاوت های قومی را در متغیر های هیجان خواهی ، منبع کنترل و زمینه های موفقیتی که می توانند نیاز پیشرفت را برآورده سازند ، شاهد بودیم. ما هم چنین یاد گرفتیم که اعضای  گروه های اقلیت ممکن است مجبور شوند هویت قومی را علاوه بر هویت من پرورش دهند و با هر دو با فرهنگی که به آنها تعلق دارند ، سازگار شوند. شواهد نشان می دهد آنهایی که قادر به سازگاری هستند، کسانی که می توانند در هر دو فرهنگ احساس شایستگی کنند بدون این که خود را به یک هویت قومی واحد محدود نمایند ، از آنهایی که نمی توانند این گونه خود را سازگار کنند ، به احتمال زیاد سلامتی روانی بهتری دارند ( لافرامبویز ، کلمن، جرتون ، 1993 ).

 

عامل یادگیری

           شواهد قابل ملاحظه ای وجود دارد که یادگیری نقش عمده ای در تأثیرگذاری بر هر جنبه رفتار ما   ایفا می کند. تمام عوامل اجتماعی و محیطی که شخصیت را شکل می دهند این کار را توسط شیوه های یادگیری انجام می دهند. حتی جنبه های عمدتاً ارثی شخصیت می توانند توسط فرایند یادگیری تغییر کنند، مختل شوند، از رشد باز بمانند یا امکان شکوفا شدن بیابند.

          اسکینر( بر اساس کار اولیه واتسون و پاولف ) ارزش تقویت مثبت ، تقریب متوالی ، رفتار خرافی و متغیرهای یادگیری دیگر دارد ، تأثیرگذاری بر آنچه دیگران شخصیت می نامند ولی او آن را صرفاً انباشت   پاسخ های آموخته شده خواند ، به ما آموخت.

          بندورا مفهوم یادگیری مشاهده ای را مطرح کرد ، یعنی این عقیده که ما با مشاهدۀ دیگران (الگوها) و از طریق تقویت جانشینی یاد می گیریم.

          راتر رویکردی را به شخصیت معرفی کرد که عامل تعیین کننده اصلی در آن تقویت است. او اظهار داشت که انگیزش اصلی ما به حداکثر رسانیدن تقویت مثبت است. بندورا و راتر با اسکینر موافقند که اغلب رفتارها آموخته شده است و عامل ژنتیکی تنها نقشی جزیی ایفا می کند.

          شواهد علمی نشان می دهد که بسیاری از جنبه های شخصیت آموخته شده هستند، مثل نیاز پیشرفت مک کللند ( که ابتدا توسط موری مطرح شد ). از این گذشته ، مفاهیم اثبات شدۀ کارآیی شخصی  ( بندورا )، منبع کنترل ( راتر ) و درماندگی آموخته شدۀ ( سلیگمن ) تحت تأثیر یادگیری قرار دارند.

عامل والدین

          اگرچه فروید اولین نظریه پردازی بود که بر نقش عمدۀ تأثیرات والدین در شکل گیری شخصیت تأکید کرد ، تقریباً هر نظریه پرداز شخصیتی ، دیدگاه های او را تکرار کرده اند. تمرکز آدمی را بر پیامدهای موجود برای کودکی که احساس می کند والدینش او را نمی خواهند یا طرد کرده اند به یاد بیاورید. این نوع طرد والدین به کمبود محبت و امنیت می انجامد که احساس بی ارزش ، خشم ، و فقدان عزت نفس را برای شخص باقی می گذارد.

          هورنای ( براساس تجربیات خودش ) در این باره که کمبود صمیمیت و محبت والدین چقدر     می تواند امنیت کودک را تضعیف کند و به احساس درماندگی بیانجامد، نوشت.

          فروم اظهار داشت که هرچه کودک از پیوندهای اولیه با والدینش مستقل تر باشد ، ناامن تر خواهد بود.

          آلپورت و کتل ، که کارشان بر پایۀ اهمیت صفات قرار داشت نیز تأثیر عامل والدین را تشخیص دادند.آلپورت رابطۀ کودک با مادر را منبع اصلی محبت و امنیت دانست ، شرایطی که برای رشد بعدی شخصیت حیاتی هستند. کتل نوباوگی را دورۀ بسیار سازنده دانست ، به طوری که هم رفتار والدین و هم همشیرها احساس امنیت کودک را شکل می دهند.

          اریکسون اعتقاد داشت که رابطه کودک با مادر در اولین سال زندگی برای شکل گیری نگرش اعتماد نسبت به دنیا حیاتی است.

          مزلو دربارۀ اهمیت ارضاء کردن نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی کودک توسط والدین در دو سال اول زندگی به عنوان شرط لازم برای پیدایش نیازهای بالاتر اظهار نظر کرد.

          راجرز دربارۀ لزوم دادن توجه مثبت نامشروط به کودک توسط والدین صحبت کرد. در هر حال، رفتارهای والدین می توانند جنبه های خاص شخصیت ، چون نیازهای پیشرفت ، کارآیی شخصی ، منبع کنترل و درماندگی آموخته شده یا خوشبینی را تحت تأثیر قرار داده یا حتی آنها را تعیین کنند. رفتار والدین حتی می تواند بر صفت عمدتاً ارثی چون هیجان خواهی تأثیر بگذارد.با قدری تفکر می توان پی برد که برای مثال، والدین خشن و تنبیهی چقدر می توانند صفات ارثی مانند برون گرایی، مردم آمیزی، خوشایندی و گشودگی به تجربه را سرکوب کنند.

          کودکان مزرعه اشتراکی[51] سازگاری خوبی نشان می دهند و به نظر می رسد که رابطۀ امنی با مراقب اصلی خود در طول نوباوگی بر قرار می کنند. در واقع ، نیروی این پیوند ، قوی ترین پیش بینی کننده برای کودکانی بود که مسلط ، مستقل و پیشرفت گرا شدند. با این حال ، برنامه های خواب سربازخانه وار در اوان کودکی موجب شخصیت مضطرب ، خوددار و از نظر عاطفی بی روح شد. بزرگسالانی که کودکی خود را در چنین برنامه ای گذراندند و نتوانستند با مراقبان خود پیوند برقرار کنند، استعداد کمی برای برقراری دوستی نشان دادند ، در رابطۀ میان فردی شور هیجان کمی داشتند ، و به درون گرایی متمایل بودند ( آویزر، ون ایزندرون ، ساگی ، وشوگل ، 1994 ).

عامل رشد

          فروید اعتقاد داشت که در پنج سالگی تمام جنبه های شخصیت به طور ثابت و کامل شکل        می گیرند و از آن پس تغییر آنها دشوار است. می دانیم که سالهای کودکی در شکل گیری شخصیت بسیار مهم هستند ، اما این نیز واضح است که شخصیت بعد از کودکی هم چنان به رشد خود ، شاید در طول عمر ادامه می دهد.

          نظریه پردازان دیگر شخصیت ، هم چون کتل ، آلپورت ، اریکسون و موری نیز کودکی را برای      شکل گیری شخصیت مهم می دانستند ، ولی در عین حال قبول داشتند که شخصیت بعد از سال های کودکی می تواند رشد کند و تغییر یابد. بعضی از نظریه پردازان می گویند رشد شخصیت تا نوجوانی ادامه می یابد. یونگ ، مزلو ، اریکسون و کتل بر میانسالی به عنوان زمان تغییر عمدۀ شخصیت تمرکز داشتند.

          آیا شخصیت تغییر می کند؟ بلی. آیا شخصیت ثابت می ماند؟ بلی. شاید این سوال ها به گونه ای که بیان شدند برای نشان دادن ماهیت شخصیت بسیار ساده باشند. اگر می پرسیدیم که آیا برخی از    ویژگی های شخصیت در طول زندگی ثابت می مانند ، در حالی که ویژگی های دیگر تغییر می کنند ، آن وقت می توانستیم با یک بلی تمام عیار پاسخ دهیم.

          به نظر می رسد که گرایش های بادوام بنیادی شخصیت ما حداقل برای مدت چند سال بدون تغییر    می مانند. طبق اغلب شواهدی که تا به امروز موجود می باشد ، به نظر می رسد که این صفات و       قابلیت های بنیادی از سی سالگی به بعد ثابت می مانند. آن چه می تواند آنها را تغییر دهد ، شیوه ای است که ما برای نشان دادن این ویژگی ها انتخاب می کنیم.

          تغییرات موجود در شرایط اقتصادی ، ترک کردن دانشگاه ، ازدواج ، پدر و مادر شدن ، طلاق ، از دست دادن شغل یا ارتقاء شغلی ، بحران میانسالی ، والدین سالخورده همگی مواردی از مشکلاتی هستند که ما به عنوان افراد بزرگسال باید با آنها سازگار شویم. و همۀ آنها بر شخصیت ما اثر می گذارند. یا حداقل آنها می توانند بخشی از شخصیت ما را تغییر دهند. این موضعی است که توسط یک نظریه پرداز معاصر شخصیت که سه سطح شخصیت را معرفی کرده ، اتخاذ شده است: صفات خلقی ، مسایل شخصی، و شرح زندگی( مک آدامز[52] ،   1994 ).

 

 



[1] - Functional Mental Illness

[2] - Personality

[3] -  Atkinson

[4] -    Hilgard

[5] -   Extrovert

[6] -   Introvert

[7] -   Aggressive Personality

[8] -   Karl Rogers

[9] -   Self

[10] -   Allport

[11] -   J.B.Watson

[12] -  Eric Erikson

[13] -   George Kelly

[14] -   Id

[15] -  Ego

[16] -  Super ego

[17] -  Sheldon

[18] -  Ross

[19] -  J.P.Guilford

[20] -  Michel

[21] -  Ohara and Tiedeman

[22] -  Snygg and Combs

[23] -  From

[24] -  Cattell

[25] -  Keraz

[26] -  Soper

[27] - Santrock

[28] -  Hypothetical Construct

[29] -  Abstract

[30] -  Funder

[31] -  European  Clinical  Medicie

[32] -  Psychometrics

[33] -  Phlippe Pinel

[34] -  Emil Kreaplin

[35]-  Suggestion

[36] -  Gustave Fichner

[37] -  Behaviorism

[38] -  Insight

[39] -  Learned Pattern

[40] -   complex stimulus Filds

[41]-  Alfred Adler

[42] -  Abraham maslaw

[43] -  Cross Cultural Psychology

[44] -  Cognitive Process

[45] -  Life Spand Developmental Psychology

[46] -  Motivation

[47] - Thomas and Chess

[48]-  mathny and Dolan

[49]-  Cherny

[50]  Dworkin   

[51] -   Kibbutzim ، مادران در چند ماه اول زندگی به نیازهای نوزادان خود می رسند ، ولی پس از آن مسئولیت اصلی فرزندپروری به عهدۀ مراقبان حرفه ای است که به طور فزاینده ای نقش مادرها و پدرهای بدلی و جانشینی را ایفا می کنند. کودکان زمان بیشتری را با این مراقبان می گذرانند تا با والدینشان.

[52] -  Mc Adams


 
خطاطي نستعليق آنلاين