شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ ساعت 10:18

 

طلب و خواهش از خدا در نزد عرفا منافي رضاست؟

 

 

بشنـــو اكنــون قصـة آن رهــــروان

 

كــــــه نــدارد اعتـــراضــي در جهـان

ز اوليا اهـل دعــا خــــود  ديگــرنـد 

 

گه همـي دوزند و گـاهــي مـي‌درنـد

قـوم ديگـــر مــي شنـاسـم ز اوليا

 

كـه دهــانشـان بستـه باشـد از دعا

از رضا كـــــه هست رام آن  كِـرام

 

جستـن دفــــع قضـاشان شـد حـرام

در قضا ذوقـي همـي بيننـد خـاص

 

كفرشـان آيــد طلب كـــــردن خــلاص

حسن ظني بـر دل ايشان گشـود

 

كـه نپوشند از غنــي جامــة كبـــــــود (بيت هاي1883-1878/دفتر3)

 

ترجمه :

            «اكنون قصة آن سالكان را بشنو كه در اين دنيا نسبت به مشيّت الهي اعتراضي نمي‌كنند. اولياي اهل دعا، گروهي ديگري هستند كه گاهي مي‌دوزند و گاهي پاره مي‌كنند. [يعني با توسل به دعا در پاره‌اي از امور دنيا تصرف مي‌كنند.] اما گروه ديگر اوليا را مي‌شناسم كه دهانشان از دعا بسته است‌. يعني چون به قضاي الهي رضا داده‌اند ، دعا نمي‌كنند كه آن قضا دفع شود. از آن‌جا كه رضا به قضاي الهي براي اولياي بزرگوار حاصل شده ، يعني آن‌ها به مقام رضا رسيده‌اند ، چاره جويي براي دفع قضاي مقدّر براي آن‌ها حرام شده است. آن‌ها در قضا و بلاي مقدر چنان لذت ذوقي مي‌يابند كه جستن راه خلاص را از دايرة قضا، كفر نسبت به حضرت حق به شمار مي‌آورند. حق تعالي بر قلب اين اوليا چنان حسن ظني عطا فرموده كه در عزا و ماتم نيز جامة تيره ماتم به تن نمي‌كنند.»[1]

                                                                *****

            به اعتقاد مولانا دعا «كليد حاجت خلقان» است و او به وعده قرآن سخت باور دارد كه خداوند بشارت داده به بندگانش كه دعايشان را مستجاب مي سازد ، اما خودِ رازگويي با خداوند و عرض حاجت به محضر او براي عارفان ما موضوعيت دارد ، صرف نظر از متعلَّق دعا كه هرچه مي خواهد باشد. همين كه آدمي خدا را در درون جانش به تجربه بنشيند و او را پيوسته حاضر و ناظر ببيند و به او رو كند و دل از غير او برگيرد و از تملّق دونان بپرهيزد ، موجب تحول عميق روحي و تعالي وجودي است ، و اين نعمت اندكي نيست. از همين رو است ، كه برخي از اوليا ، لب از دعا كردن ، به معناي حاجت خواستن ، فرو مي بستند و در اصل خواستن را خلاف ادب بندگي و حكمت و كرم و علم حق مي دانستند. خود را طلب‌كار خدا دانستن و از او خواستن و بر او فرمان راندن كه «بده يا بگير» با شأن بندگي نمي سازد. اما چون خود او رخصت داده است ، بايد خواست. و بدين سان از زبان اوست كه او را مي خوانيم و از او چيزي مي خواهيم و در حقيقت او خود دعاي خود را مستجاب مي سازد.

       مقصود از نیایش و دعا در این جا ، مطلق گرایش و توجه بنده به خالق متعال نیست ، چه در این باب هیچ عارفی منکر این حقیقت بدیهی نیست ، که همۀ موجودات سرتا پا نسبت به حضرت حق تعالی دارای فقر ذاتی و صفاتی اند ؛ بلکه منظور از دعا و نیایش در این جا ، صرف سوال جهت رفع و قضایی مقدر است. در این زمینه شماری از عارفان ، دعا را منافی مقام رضا می دانند. چنان چه امام قشیری از قول یکی از آنان  می گوید : « اختیار آن چه در ازل رفته است ، تو را بهتر از معارضۀ وقت.»[2]

مولانا عارفان را از این زاویه به دو گروه تقسیم می کند :

1-       عارفان اهل دعا که با توسل به دعا در پاره ای از امور دست به تصرف می زنند؛

2-       عارفانی که دهان به نیایش نمی گشایند و رضا به قضای الهی داده اند.

اين عارفان در «مقام تسليم و رضا»  آرميده اند و ديگر خواست و تعلّقي برايشان نمانده است ؛ زيرا يك سره در حق فاني گشته اند و پسندشان همان پسند دوست است و خدا را براي چيزي غير از او نمي خواهند. اينان خدا را وسيله و ابزار رسيدن به حاجت هايشان قرار نمي دهند ، بلكه هرآن‌چه دارند ، از جمله هستي خويش را ، به پاي دوست قربان مي كنند ، اما از سر بندگي و تسليم ، منقادانه در برابر حق اقرار بندگي و اظهار چاكري مي كنند كه خدا خود چنين خواسته است :

 

دعا گويي است كار من،بگويم تا نُطُق دارم

 

قبول تو دعاها را،بر آن باري چـه حق دارم

به گرد شمع سمع تو ،دعاهايم همي گردد

 

از آن چـون پرّ  پروانه دعاي محترق دارم[3]

مولوی ، رضا به قضای الهی را برای برخی عارفان چنان می داند که آن ها «کفرشان آید طلب کردن خلاص» و این گروه رضا را مرتبه ای فراتر از نیایش می دانند ، چنان چه از بایزید بسطامی پرسیدند: چه می خواهی؟ گفت : اُریدُ لا اُرید. «آن خواهم که هیچ نخواهم»

            رسالۀ قشریه در این باره آورده : «و گروهی گفته اند بنده باید که به زبان صاحب سوال بود و به دل صاحب رضا ، تا هر دو به جای آورده باشی و آن اولی تر که گویند که وقت ها مختلف است ؛ وقت بود که دعا فاضل تر از خاموشی و آن نیز هم ادب است و در بعضی احوال خاموشی و آن هم ادب است و آن به وقت بتوان دانست زیرا که علم وقت اندر آن وقت بود ، چون اندر دل اشارتی یابد به دعا ، دعا اولی تر و چون اشارت به خاموشی تمام تر و اگر در وقت دعا زجری با دل وی گردد و قبض هم بیند ترک دعا اولی تر اندر وقت و اگر چنان بود که اندرین وقت دل خویش نه زیادت یابد و قبض و نه بسط و نه حاصل آمدن زجر، دعا کردن و نکردن آنجا هردو یکی است.»[4]

            باید دانست یک مواجهۀ درست در شناخت انسان این است ، که آدمی به میزان بر خورداری هایش انسان نیست ، بلکه به اندازۀ تشنگی درونی انسان است. سطح تعالی و کمال هر انسانی وابستۀ مستقیم به درجۀ تعالی و کمال نیازها و کمبودهایی که در درون خود احساس می کند ، دارد. یعنی هر سالکی به میزانی عارف تر است ، که نیازهایش کامل تر و متعالی تر و در واقع اشباع شده تر باشد. پس از این دیدگاه بر قلب فاینان فی الله ، که در عالم معنا غنی ترند ، چنان حسن ظنی عطا شده که رضا به قضای الهی داده اند و دفع قضای مقدر الهی را حرام می دانند.

 

محمد موسازده اورنج



1- زماني ، شرح جامع مثنوي ، 1374 ، ج 3 ، صص 488-487-486

۲- فروزانفر ، ترجمۀ رسالۀ قشیریه ، 1374 ، ص 438

۳ - دیوان شمس ، تصحیح فروزانفر ، 1380 ، غ 1425 ، ص 515

۴- فروزانفر ، ترجمه رسالۀ قشیریه ف 1374 ، ص 439

نوشته شده توسط محمد موسازاده اورنج | لينک ثابت | موضوع: مقاله ها 
سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 8:27

در یکی از روزهای سال 1308 در روستای تاريخي و زيباي اورنج ، از توابع شهرستان نمين  ، استان اردبيل و در خانه علم و تقوا، کودکی چشم به جهان گشود که سیمای ملکوتی اش ، تبسم سپيده ، تلالوي بركت و آینده ای بس درخشان را نوید می داد. نامش را به نام سبط اكبر پیامبر گرامي صلی الله علیه و آله و سلم «حسن » نهادند تا به برکت نام آن حضرت، منشأ حرکت سازنده و حیات بخش در جامعه آینده گردد. پدرش عالم پارسا و فقیه وارسته شيخ حسين داداشي ، از عالمان برجستة قرآن و با فضليت روستا به شمار می آمد. و مادرش بانویی باایمان و پاکدامن و مادری خردمند و باکفایت بود. قناعت و ساده زیستی همراه با کیاست و تدبیر از صفات قابل وصف این بانوی صالح بود. با ابن كه از جهت معیشتی وضعیت مناسبی نداشت. اما سخاوتمندانه به فقرا و مستمندان رسیدگی می کرد و در برآوردن حوائج آنان می کوشید. به خاندان عصمت و طهارت به ویژه سیدالشهدا علیه السلام علاقه وافر داشت. وی زنی لایق و مسوولیت شناسي بود به خوبی از عهده مسئولیت خطیر تربیت فرزند برآمده و در رشد فکری و تعالی روحی او اهتمام ورزید. استعداد و نبوغ فوق العاده مرحوم شيخ حسن داداشي، پدر را بر آن داشت که در تعلیم و تربیتش بیشتر بکوشد، لذا در همان اوان طفولیت وی را در نزد خويش با قرائت قرآن و خواندن و نوشتن آشنا كرد و خود نیز شخصاً در تربیت او مراقبت کامل داشت که در آینده فردی مفید و عالمی خدمت گزار شود؛ گویی از جبینش آتیه ای پرامید را می خواند. پدر، این نوجوان باهوش و تشنه علم را پس از فراگیری قرآن و خواندن و نوشتن ، به شهر كوچك و فرهنگي نمين، شهري كه اولين مدرسة دولتي در بين شهرهاي بزرگ هم چون اردبيل ، مشكين شهر ، پارس آباد ، خلخال و ... در آن تأسيس شده بود ، و استاداني باسواد و برجسته در آن تدریس می کردند، فرستاد ، تا علوم روز آن دوره را فرا گيرد. مرحوم شيخ حسن داداشي بعد از اخذ مدرك ششم متوسطه ، به علت ناملايمات روزگار و كهولت سن پدر از ادامة تحصيل بازمانده مسووليت سنگين خانه را ، به عنوان فرزند ارشد خانواده بر عهده مي گيرد. با تدبير و درايت كافي ، بار طاقت فرساي كاروان معشيتي را سالم به منزل مي رساند. تجربيات لازم را در كورة تفتيده زمانه كسب نموده با دستان تاول زده عمارت راستي و صداقت را بنا مي نهد و از راه هاي پر پيچ و خم مسووليت ، هم چون سپيدي بر سينه سياهي روزگار فائق برآمده ، عَلَم خدمت و از خود گذشتگي را بر قله هاي رفيع انسانيت به اهتزار در مي آورد. و ديار ظلمت زدة جهل و ناداني را با انديشه هاي پر نور و زلالينش ، غرق پرتوهاي حيات بخش علم دانايي مي نمايد. اين بزرگ مرد اورنجي كه سرشار از صلابت و مهرباني است ، بر سرزمين پاك باستاني و مردماني خونگرم خويش ، هم چون باران بهاري لطافت و سرزندگي بخشيده دامان پرگل واژه هاي احساس و شعور را ، نثار زنان پاكدامان و مرداني كه حس مردانگي و شرف بر فروغ فرق مردان مردستانشان پيداست ، مي كند. روزگاراني كه به كنج عزلت صدف زمانه اعتكاف نشسته بود ، حجاب ناسوتي شكافته به يارى تشنگان مي شتابد و بى منت ، از شراب وصال جرعه جرعه در كام شيفتگان مي ريزد و وادى به وادى حركتشان دهد. و گاهي ، با محبوب ازلى به خلوت نشسته و مضطرانه درهاى آسمان را مي كوبد. تنها و بى استاد بر زخم هاى تيغ پولادين عشق مرهم نهاده  از پا نمي نشيند. بى تابى را به تنهايى تاب آورده ، صاعقه هاى سلوك را تحمل مي كند و قرار را بى قرار مي سازد وسيع تر از كوير، تحمل نموده ، شرمگينانه تر از باران ، سوزان تر از خورشيد گريسته و سوخته و آسمانيان را به حيرت وا مي دارد. در تمام آن سال هاى عشق و جنون ملامت ها را شنيده و سخت تر از كوه ، بار بلا و جفا را به جان مي خرد. بى غل و غش ، عاشقى كرده به پاى آن به راحتى از اعتبار و موقعيت و علم و ظاهر و جاه و مقام و... مي گذرد.  در حالي كه قلبش ، در شعله هاى محبت محب تفتيده آتش اشتياق از وجودش زبانه مى كشد. و با زمزمة «پيش رويت دگران صورت بر ديوارند» در شب بيست و سوم رمضان ، شب قدر ساعت 11 سال 1380دعوت حق را قدر نهاده به ندای روحاني « ارجعی الی ربک » را لبیک گفته به ديدار دوست مي شتابد.

 نمونه شعر شيخ:

بهـــار عمر شبـــــابي عجب خـــــزان گــــرديد
كه باد صـــــر صـــر پاييز چــــون وزان گـــــرديد

فـــريب دهـــــــر دني برد عقــــل و هوشم را
غـــرور كــرد كـــــــر و كور چشم و گوشـــم را

نــــداي شام و سحر صوت الـــــرحيل نشنيدم
نداي مــــژده هــــاتف به سلسبيل نشنيــــدم

 به سعي بــــي خبرانه جمــــع مال نــــــمودم
 ز راه جـــور و ستـــم خدعه بي خيال نمـــودم

مهــــار عقــل و دلــــم را گسيخت حُبّ جـلال
 ســــوار اسب جهــــالت نمـــــــود روز و ليـــال

بَدا به حال ضعيفم كه چــون سه پاي شـــدم
ذليــل و سست و گـــرفتـــــار آه و واي شــدم

كه تا نشست به جاي عندليب خــــوش الحان
رساند مــژده رحلت چــــــو جغـــــــد ناله كنان

بماند دستم از ايـن هـاي و هوي خـالـــي رفت
بـه كينه تــوزي و حسرت به دل ملالـــــي رفت

مســافرم به رهي كه انتهــــا و پايــــان نيست
به ديده اي كه جـــــز از چندروز گـــريان نيست

عمـــــوم مــا تركم جملــــه بين اهــــل و عيـال
ز بهر قسمت آن مــي كننــــد جنـــگ و جـدال

پس اي خــــداي كريم و رحيـــــم و لـــم يزلـي
سميـــــع و عالـم و سرّ و قديم و هم ازلــــــي

سميع و منعـــــم و غفــــار و لا شــــريك لــــك
اَغِثنــــــي اِنقَطَعَت رجــــــــــــاءُ يَغيثُ لـــــــــك

 قسم به عزت وجاهت به عرش و لوح و قلــم
خميده است كمـــرم از وفـــــــور و درد و الـــم

گــــــــدايم آمـــده ام درگهت ز روي پنــــــــــاه
كمان شـــده قد و قامت ز بـــار جــــرم گنـــاه

خمــوش شمع دل از بــــــاد حســـــرت و زارم
به غيــــــر تو نبـــود منجـــــي و مــــــدد كـــارم

بـــه رو سيــــاهي و ذلت بـــــه نكبت و خــواري
زدم بــــه چنــگ توســــل به حــــرمت و يـــاري

بـه نــــام نــــامي ختــــم رســـــــل و منزلتش
بـه قرب جــاه و مقــــام كتـــــــاب انـــــــزلتش

  بـــه ابن عــــم پيامبر ، وصـــي و يـــار و ولـــي 
   به دودمـــــــان نبــــوت بــه خـــانـــــدان عــلي  
نوشته شده توسط محمد موسازاده اورنج | لينک ثابت | موضوع: