طلب و خواهش از خدا در نزد عرفا منافي رضاست؟
|
بشنـــو اكنــون قصـة آن رهــــروان |
|
كــــــه نــدارد اعتـــراضــي در جهـان |
|
ز اوليا اهـل دعــا خــــود ديگــرنـد |
|
گه همـي دوزند و گـاهــي مـيدرنـد |
|
قـوم ديگـــر مــي شنـاسـم ز اوليا |
|
كـه دهــانشـان بستـه باشـد از دعا |
|
از رضا كـــــه هست رام آن كِـرام |
|
جستـن دفــــع قضـاشان شـد حـرام |
|
در قضا ذوقـي همـي بيننـد خـاص |
|
كفرشـان آيــد طلب كـــــردن خــلاص |
|
حسن ظني بـر دل ايشان گشـود |
|
كـه نپوشند از غنــي جامــة كبـــــــود (بيت هاي1883-1878/دفتر3) |
ترجمه :
«اكنون قصة آن سالكان را بشنو كه در اين دنيا نسبت به مشيّت الهي اعتراضي نميكنند. اولياي اهل دعا، گروهي ديگري هستند كه گاهي ميدوزند و گاهي پاره ميكنند. [يعني با توسل به دعا در پارهاي از امور دنيا تصرف ميكنند.] اما گروه ديگر اوليا را ميشناسم كه دهانشان از دعا بسته است. يعني چون به قضاي الهي رضا دادهاند ، دعا نميكنند كه آن قضا دفع شود. از آنجا كه رضا به قضاي الهي براي اولياي بزرگوار حاصل شده ، يعني آنها به مقام رضا رسيدهاند ، چاره جويي براي دفع قضاي مقدّر براي آنها حرام شده است. آنها در قضا و بلاي مقدر چنان لذت ذوقي مييابند كه جستن راه خلاص را از دايرة قضا، كفر نسبت به حضرت حق به شمار ميآورند. حق تعالي بر قلب اين اوليا چنان حسن ظني عطا فرموده كه در عزا و ماتم نيز جامة تيره ماتم به تن نميكنند.»[1]
به اعتقاد مولانا دعا «كليد حاجت خلقان» است و او به وعده قرآن سخت باور دارد كه خداوند بشارت داده به بندگانش كه دعايشان را مستجاب مي سازد ، اما خودِ رازگويي با خداوند و عرض حاجت به محضر او براي عارفان ما موضوعيت دارد ، صرف نظر از متعلَّق دعا كه هرچه مي خواهد باشد. همين كه آدمي خدا را در درون جانش به تجربه بنشيند و او را پيوسته حاضر و ناظر ببيند و به او رو كند و دل از غير او برگيرد و از تملّق دونان بپرهيزد ، موجب تحول عميق روحي و تعالي وجودي است ، و اين نعمت اندكي نيست. از همين رو است ، كه برخي از اوليا ، لب از دعا كردن ، به معناي حاجت خواستن ، فرو مي بستند و در اصل خواستن را خلاف ادب بندگي و حكمت و كرم و علم حق مي دانستند. خود را طلبكار خدا دانستن و از او خواستن و بر او فرمان راندن كه «بده يا بگير» با شأن بندگي نمي سازد. اما چون خود او رخصت داده است ، بايد خواست. و بدين سان از زبان اوست كه او را مي خوانيم و از او چيزي مي خواهيم و در حقيقت او خود دعاي خود را مستجاب مي سازد.
مقصود از نیایش و دعا در این جا ، مطلق گرایش و توجه بنده به خالق متعال نیست ، چه در این باب هیچ عارفی منکر این حقیقت بدیهی نیست ، که همۀ موجودات سرتا پا نسبت به حضرت حق تعالی دارای فقر ذاتی و صفاتی اند ؛ بلکه منظور از دعا و نیایش در این جا ، صرف سوال جهت رفع و قضایی مقدر است. در این زمینه شماری از عارفان ، دعا را منافی مقام رضا می دانند. چنان چه امام قشیری از قول یکی از آنان می گوید : « اختیار آن چه در ازل رفته است ، تو را بهتر از معارضۀ وقت.»[2]
مولانا عارفان را از این زاویه به دو گروه تقسیم می کند :
1- عارفان اهل دعا که با توسل به دعا در پاره ای از امور دست به تصرف می زنند؛
2- عارفانی که دهان به نیایش نمی گشایند و رضا به قضای الهی داده اند.
اين عارفان در «مقام تسليم و رضا» آرميده اند و ديگر خواست و تعلّقي برايشان نمانده است ؛ زيرا يك سره در حق فاني گشته اند و پسندشان همان پسند دوست است و خدا را براي چيزي غير از او نمي خواهند. اينان خدا را وسيله و ابزار رسيدن به حاجت هايشان قرار نمي دهند ، بلكه هرآنچه دارند ، از جمله هستي خويش را ، به پاي دوست قربان مي كنند ، اما از سر بندگي و تسليم ، منقادانه در برابر حق اقرار بندگي و اظهار چاكري مي كنند كه خدا خود چنين خواسته است :
|
دعا گويي است كار من،بگويم تا نُطُق دارم |
|
قبول تو دعاها را،بر آن باري چـه حق دارم |
|
به گرد شمع سمع تو ،دعاهايم همي گردد |
|
از آن چـون پرّ پروانه دعاي محترق دارم[3] |
مولوی ، رضا به قضای الهی را برای برخی عارفان چنان می داند که آن ها «کفرشان آید طلب کردن خلاص» و این گروه رضا را مرتبه ای فراتر از نیایش می دانند ، چنان چه از بایزید بسطامی پرسیدند: چه می خواهی؟ گفت : اُریدُ لا اُرید. «آن خواهم که هیچ نخواهم»
رسالۀ قشریه در این باره آورده : «و گروهی گفته اند بنده باید که به زبان صاحب سوال بود و به دل صاحب رضا ، تا هر دو به جای آورده باشی و آن اولی تر که گویند که وقت ها مختلف است ؛ وقت بود که دعا فاضل تر از خاموشی و آن نیز هم ادب است و در بعضی احوال خاموشی و آن هم ادب است و آن به وقت بتوان دانست زیرا که علم وقت اندر آن وقت بود ، چون اندر دل اشارتی یابد به دعا ، دعا اولی تر و چون اشارت به خاموشی تمام تر و اگر در وقت دعا زجری با دل وی گردد و قبض هم بیند ترک دعا اولی تر اندر وقت و اگر چنان بود که اندرین وقت دل خویش نه زیادت یابد و قبض و نه بسط و نه حاصل آمدن زجر، دعا کردن و نکردن آنجا هردو یکی است.»[4]
باید دانست یک مواجهۀ درست در شناخت انسان این است ، که آدمی به میزان بر خورداری هایش انسان نیست ، بلکه به اندازۀ تشنگی درونی انسان است. سطح تعالی و کمال هر انسانی وابستۀ مستقیم به درجۀ تعالی و کمال نیازها و کمبودهایی که در درون خود احساس می کند ، دارد. یعنی هر سالکی به میزانی عارف تر است ، که نیازهایش کامل تر و متعالی تر و در واقع اشباع شده تر باشد. پس از این دیدگاه بر قلب فاینان فی الله ، که در عالم معنا غنی ترند ، چنان حسن ظنی عطا شده که رضا به قضای الهی داده اند و دفع قضای مقدر الهی را حرام می دانند.
محمد موسازده اورنج
![]()

نمونه شعر شيخ:
كه باد صـــــر صـــر پاييز چــــون وزان گـــــرديد
فـــريب دهـــــــر دني برد عقــــل و هوشم را
غـــرور كــرد كـــــــر و كور چشم و گوشـــم را
نــــداي شام و سحر صوت الـــــرحيل نشنيدم
نداي مــــژده هــــاتف به سلسبيل نشنيــــدم
به سعي بــــي خبرانه جمــــع مال نــــــمودم
ز راه جـــور و ستـــم خدعه بي خيال نمـــودم
مهــــار عقــل و دلــــم را گسيخت حُبّ جـلال
ســــوار اسب جهــــالت نمـــــــود روز و ليـــال
بَدا به حال ضعيفم كه چــون سه پاي شـــدم
ذليــل و سست و گـــرفتـــــار آه و واي شــدم
كه تا نشست به جاي عندليب خــــوش الحان
رساند مــژده رحلت چــــــو جغـــــــد ناله كنان
بماند دستم از ايـن هـاي و هوي خـالـــي رفت
بـه كينه تــوزي و حسرت به دل ملالـــــي رفت
مســافرم به رهي كه انتهــــا و پايــــان نيست
به ديده اي كه جـــــز از چندروز گـــريان نيست
عمـــــوم مــا تركم جملــــه بين اهــــل و عيـال
ز بهر قسمت آن مــي كننــــد جنـــگ و جـدال
پس اي خــــداي كريم و رحيـــــم و لـــم يزلـي
سميـــــع و عالـم و سرّ و قديم و هم ازلــــــي
سميع و منعـــــم و غفــــار و لا شــــريك لــــك
اَغِثنــــــي اِنقَطَعَت رجــــــــــــاءُ يَغيثُ لـــــــــك
قسم به عزت وجاهت به عرش و لوح و قلــم
خميده است كمـــرم از وفـــــــور و درد و الـــم
گــــــــدايم آمـــده ام درگهت ز روي پنــــــــــاه
كمان شـــده قد و قامت ز بـــار جــــرم گنـــاه
خمــوش شمع دل از بــــــاد حســـــرت و زارم
به غيــــــر تو نبـــود منجـــــي و مــــــدد كـــارم
بـــه رو سيــــاهي و ذلت بـــــه نكبت و خــواري
زدم بــــه چنــگ توســــل به حــــرمت و يـــاري
بـه نــــام نــــامي ختــــم رســـــــل و منزلتش
بـه قرب جــاه و مقــــام كتـــــــاب انـــــــزلتش
بـــه ابن عــــم پيامبر ، وصـــي و يـــار و ولـــي
به دودمـــــــان نبــــوت بــه خـــانـــــدان عــلي
