چگونه شخصیت موفقی داشته باشیم؟
سلامت روانی یك وضع و حال كاملا" طبیعی است و وسیله رسیدن به آن نیز در دسترس همه ما قرار دارد. به عقیده روان شناسان اجزای یك زندگی مؤثر و مثبت و سازنده را مجموعه سنجیده ای از تلاش های جدی و پیگیر ، همراه با اندیشه روشن ، شوخ طبعی و اعتماد به خود تشكیل می دهند. ما معتقد به فرمول های تخیلی ، یا كاوش های تاریخی در گذشته شما نیستیم تا كشف كنیم كه مثلاً چون با شما به شدت و سخت گیرانه رفتار شده است پس دیگران مسئول اندوه و ناراحتی شماهستند. این مقاله راه های دستیابی به شور و شادی را ارائه می دهد و بر مسیری روشن و قابل فهم و منطقی بر مسئولیت و تعهد نسبت به خود و شور زندگی و تمایل به داشتن شخصیت انتخابی خود تكیه دارد .
راههای رسیدن به یك شخصیت سالم و موفق
1- اختیار دار خود باشید :
به پشت سر خودتان نگاه كنید ، خواهید دید كه یك همراه دایمی دارید و چون نام بهتری ندارد او را مرگ خویشتن می نامید . شما می توانید به میل خود از این مهمان بترسید یا از او به نفع خود بهره گیرید . انتخاب با خودتان است . با وجود مرگ كه مسئله مهمی است و زندگی كه چنین كوتاه است از خود بپرسید.
- چرا از اقدام به كارهایی كه واقعاً می خواهم انجام دهم خودداری می كنم ؟ و چرا غافل از احوال خویشتنم ؟
- آیا باید به دلخواه دیگران زندگی كنم ؟ آیا اهمال و تعلل ورزیدن بهترین شیوه زندگی كردن است ؟
پاسخ های شما می توانند در این چند كلمه خلاصه شوند:زندگی كن ، خودت باش ، لذت ببر ، دوست داشته باش. از این پس اگر خواستید تصمیمی بگیرید و ندانستید كه آیا باید اختیار خود را داشته باشید و انتخاب مطلوب خود را خودتان انجام دهید یا نه، به این سؤال مهم پاسخ دهید . "من تا كی می خواهم مرده و راكد باشم ؟" با در نظر داشتن این دورنمای همیشگی می توانید هم اكنون انتخاب خویش را به عمل آورید و اضطراب ها ، ترس ها و تردیدها و تقصیرها را برای آن هایی بگذارید كه تا ابد زنده خواهند ماند! اگر از هم اكنون شروع به برداشتن این قدم ها نكنید باید بدانید كه همه زندگی خود را آن گونه كه دیگران معین می كنند خواهید گذراند. اگر اقامت شما روی زمین تا این حد كم و كوتاه است ،لااقل باید خوشایند شما باشد ؛ خلاصه این كه این ، زندگی شماست. آن چه دلتان می خواهد با آن بكنید.
2-عاشق خود باشید :
عشق به خود براساس پذیرفتن خود، دوست داشتن جسم خود و انتخاب تصویر مثبت تری از خودتان و قبول خویشتن بدون شكایت و ایراد حاصل می شود. با احساس این كه شما مهم ، ارزشمند و زیبا هستید و یا چقدر خوب و شایسته هستید ، دیگر نیازی ندارید كه دیگران با انجام خواسته ها و نظریات شما ، ارزش شما را تأیید و تقویت نمایند . شما می توانید با دوست داشتن خود با كلیه احساسات دیگری كه نسبت به خودتان پیدا می كنید مبارزه نمایید . به یاد داشته باشید كه در هیچ زمانی و تحت هیچ شرایطی ، نفرت به خود بهتر از عشق به خود نیست . حتی اگر برخلاف میل خودتان رفتار كرده باشید بیزاری از خودتان فقط به ركود و زیان شما می انجامد به جای نفرت از خود ، احساسات مثبت را پرورش دهید. از هر اشتباه پندی بیاموزید ؛ تصمیم بگیرید تكرارش نكنید و آن اشتباه را با ارزش خود ارتباط ندهید.
3- نیازی به تأیید دیگران نیست
نیاز به تأیید دیگران یعنی این كه نظر شما نسبت به "من" از "اعتقاد خودم نسبت به خودم" مهمتر باشد . اگر تأیید در زندگی شما به صورت یك نیاز در آمده باشد باید برای از بین بردن آن دست به كار شوید .اولین كار این است كه بفهمید تأیید طلبی یك میل است نه یك ضرورت . همه ی ما از تحسین و تشویق لذت می بریم و در واقع نمی خواهیم از آن محروم شویم ، نیازی هم به این محرومیت نیست ، تأیید به خودی خود ناسالم نیست و در واقع لذت بخش هم هست. تأیید دیگران هنگامی تبدیل به یك نقطه ضعف می شود كه به جای این كه تنها یك میل و خواسته باشد به صورت نیاز درآید و اگر این میل به صورت نیاز درآید در آن صورت به دلیل به دست نیاوردنش از پا خواهید افتاد. بنابراین برای از بین بردن تدریجی "نیاز تأیید طلبی" باید هرچه سریعتر اقدام نمود.
4- احساس های بیهوده تقصیر و نگرانی
در طول زندگی دو احساس از همه ی احساس ها بی ثمرتر است یكی احساس تقصیر درباره آن چه واقع شده و گذشته است و دیگری نگرانی درباره آنچه ممكن است در آینده واقع شود. سپس این دو احساس- تقصیر و نگرانی- لحظات حال را مختل می كنند. بنابراین برای جلوگیری از این احساس های بیهوده باید یاد بگیرید كه در زمان حال زندگی كنید و اوقات كنونی را با اندیشدن درباره گذشته یا آینده راكد نگذارید .هیچ لحظه دیگری غیر از لحظه حال برای زیستن وجود ندارد . تمامی احساس تقصیرها و اضطراب های بیهوده شما ثمری به جز اتلاف وقت ندارد.
5- رهایی از گذشته
برای این كه یك شخصیت سالم و موفق داشته باشید باید گذشته را رها كنید و برای خود شخصیتی قائل شوید كه همین امروز برای خود انتخاب می كنید؛ نه آنچه كه قبلاً انتخاب كرده اید .
6- شكستن سد سنت ها و آیین ها
هیچ قانون و مقرراتی وجود ندارد كه مطلق و همیشه به جا و با معنی باشد و یا این كه بهترین راه را در هر شرایط نشان بدهد. نرمش و انعطاف پذیری فضیلت بسیار بزرگی است ، با این حال برای شما مشكل است كه قانون بی فایده ای را نقض كنید. اما اگر مطابقت با این آیین ها را به صورت افراطی ادامه دهید ممكن است بیماری عصبی در شما پدید آید ؛ به ویژه وقتی كه اجرای "سنت ها و آیین ها " اندوه و افسردگی و اضطراب در پی داشته باشد. در اینجا نقض این آیین ، صحیح و مناسب است چون باعث می شود رفتارهای سالم و سازنده در شما رشد نماید.
7- دام عدالت
اگر قرار بود امور جهان طوری تنظیم شود كه همه چیز منصفانه باشد ، هیچ موجود زنده ای نمی توانست حتی یك روز هم دوام بیاورد. پرندگان مجاز به خوردن كرم ها نبودند ، و خواسته های فردی تمامی موجودات می بایست برآورده شود. با این كه در فرهنگ ما سیاستمداران در همه نطق های انتخاباتی خود وعده می دهند كه ما برابری و عدالت را برای همگان می خواهیم ، با وجود این بی عدالتی ها روزها در پی یكدیگر و قرن ها در پی هم ادامه می یابد چون بی عدالتی ، تغییر ناپذیر و همیشگی است اما شما با بینش نو و بی انتهای خودتان می توانید تصمیم بگیرید كه با این بی عدالتی مبارزه نمایید و تسلیم ركود عاطفی ناشی از آن نشوید.
حتی می توانید برای از بین بردن بی عدالتی با دیگران همكاری كنید ولی باید بكوشید و هم چنین تصمیم بگیرید كه به خاطر آن دچار اختلالات روانی نگردید .
8- اهمال و مسامحه كاری را فوراً خاتمه دهید
سه كلمه: امیدواری ها ، آرزوها و شایدها شبكه حفاظت و حمایت رفتار اهمال كارانه را تشكیل می دهند. این اندیشه ها در واقع به شخص مسامحه كار شادی و شعف می بخشد. تمام آرزو كردن ها و امید داشتن ها اتلاف وقت است. هیچ یك از كاشكی ها هیچ وقت به جایی نرسیده ا ست. شما این آرزوها و شایدها و امیدواری ها را رها كنید. آستین ها را بالا بزنید و كاری را كه آنقدر در زندگی خود با اهمیت تشخیص داده اید و تصمیم به انجامش گرفته اید ، عملی سازید .
9- اعلام استقلال روانی
استقلال روانی یعنی رهایی كامل از روابط اجباری و رهایی از رفتارهایی كه منشا وجودی آن دیگران هستند؛ یعنی رها شدن از كارهایی كه در صورت نبودن روابط اجباری خاص تصمیم به انجام آن ها نمی گرفتید. مختصر این كه استقلال روانی یعنی به میل خود زیستن ، خویشتن شدن و انتخاب هر رفتار و كرداری كه دوست دارید. پس برای این كه شخصیت سالمی داشته باشید باید از استقلال روانی برخوردار باشید و آزادی و استقلال روانی هم مستلزم بی نیازی از دیگران است . مقصود نخواستن دیگران نیست بلكه احتیاج نداشتن به آن هاست . لحظه ای كه نیاز داشته باشید ، آسیب پذیر می شوید و در زندگی چندان پیشرفت نمی كنید.
10- وداع با عصبانیت
عصبانیت یك خصلت انسانی نیست. مجبور نیستید چیزی را كه هیچ فایده ای به حال یك انسان شاد و سازنده ندارد در وجود خودتان حفظ كنید .این یك نقطه ضعف است ، نوعی آنفلوانزای روانی است كه همانند هر بیماری جسمی ، قابلیت و توانایی های شما را نابود می كند. پس باید یاد بگیرید برای اعمال و عقاید دیگران آن چنان قدرتی قائل نشوید كه بتوانند شما را پریشان و آشفته سازند . زمانی كه خویشتن را ارزشمند بدانید و اجازه ندهید دیگران اختیار شما را در دست گیرند آن زمان دیگر خود را با خشم و عصبانیت در لحظات حال آزار نخواهید داد و با آن وداع خواهید كرد.
نتیجه گیری
با توجه به ویژگی هایی كه برای داشتن شخصیت سالم و موفق ارائه كردیم، مهمترین مشخصه چنین شخصیتی آن است كه همه چیز زندگی را دوست بدارید و از انجام هیچ كاری ناراحت نشوید . وقت خود را با شـِكـِوه و شكایت یا آرزوی این كه اوضاع جور دیگری باشد تلف نكنید ؛ نسبت به همه امور زندگی احساس شور و هیجان داشته باشید و خواست و توقعتان از زندگی تا حدی باشد كه دستیابی به آن برایتان امكان پذیر باشد.
مأموریت انسان در زندگی ، تغییر دادن جهان نیست . انسان مأمور تغییر خویشتن است . تمامی راه حل ها ، در درون انسان هاست .
طلب و خواهش از خدا در نزد عرفا منافي رضاست؟
|
بشنـــو اكنــون قصـة آن رهــــروان |
|
كــــــه نــدارد اعتـــراضــي در جهـان |
|
ز اوليا اهـل دعــا خــــود ديگــرنـد |
|
گه همـي دوزند و گـاهــي مـيدرنـد |
|
قـوم ديگـــر مــي شنـاسـم ز اوليا |
|
كـه دهــانشـان بستـه باشـد از دعا |
|
از رضا كـــــه هست رام آن كِـرام |
|
جستـن دفــــع قضـاشان شـد حـرام |
|
در قضا ذوقـي همـي بيننـد خـاص |
|
كفرشـان آيــد طلب كـــــردن خــلاص |
|
حسن ظني بـر دل ايشان گشـود |
|
كـه نپوشند از غنــي جامــة كبـــــــود (بيت هاي1883-1878/دفتر3) |
ترجمه :
«اكنون قصة آن سالكان را بشنو كه در اين دنيا نسبت به مشيّت الهي اعتراضي نميكنند. اولياي اهل دعا، گروهي ديگري هستند كه گاهي ميدوزند و گاهي پاره ميكنند. [يعني با توسل به دعا در پارهاي از امور دنيا تصرف ميكنند.] اما گروه ديگر اوليا را ميشناسم كه دهانشان از دعا بسته است. يعني چون به قضاي الهي رضا دادهاند ، دعا نميكنند كه آن قضا دفع شود. از آنجا كه رضا به قضاي الهي براي اولياي بزرگوار حاصل شده ، يعني آنها به مقام رضا رسيدهاند ، چاره جويي براي دفع قضاي مقدّر براي آنها حرام شده است. آنها در قضا و بلاي مقدر چنان لذت ذوقي مييابند كه جستن راه خلاص را از دايرة قضا، كفر نسبت به حضرت حق به شمار ميآورند. حق تعالي بر قلب اين اوليا چنان حسن ظني عطا فرموده كه در عزا و ماتم نيز جامة تيره ماتم به تن نميكنند.»[1]
به اعتقاد مولانا دعا «كليد حاجت خلقان» است و او به وعده قرآن سخت باور دارد كه خداوند بشارت داده به بندگانش كه دعايشان را مستجاب مي سازد ، اما خودِ رازگويي با خداوند و عرض حاجت به محضر او براي عارفان ما موضوعيت دارد ، صرف نظر از متعلَّق دعا كه هرچه مي خواهد باشد. همين كه آدمي خدا را در درون جانش به تجربه بنشيند و او را پيوسته حاضر و ناظر ببيند و به او رو كند و دل از غير او برگيرد و از تملّق دونان بپرهيزد ، موجب تحول عميق روحي و تعالي وجودي است ، و اين نعمت اندكي نيست. از همين رو است ، كه برخي از اوليا ، لب از دعا كردن ، به معناي حاجت خواستن ، فرو مي بستند و در اصل خواستن را خلاف ادب بندگي و حكمت و كرم و علم حق مي دانستند. خود را طلبكار خدا دانستن و از او خواستن و بر او فرمان راندن كه «بده يا بگير» با شأن بندگي نمي سازد. اما چون خود او رخصت داده است ، بايد خواست. و بدين سان از زبان اوست كه او را مي خوانيم و از او چيزي مي خواهيم و در حقيقت او خود دعاي خود را مستجاب مي سازد.
مقصود از نیایش و دعا در این جا ، مطلق گرایش و توجه بنده به خالق متعال نیست ، چه در این باب هیچ عارفی منکر این حقیقت بدیهی نیست ، که همۀ موجودات سرتا پا نسبت به حضرت حق تعالی دارای فقر ذاتی و صفاتی اند ؛ بلکه منظور از دعا و نیایش در این جا ، صرف سوال جهت رفع و قضایی مقدر است. در این زمینه شماری از عارفان ، دعا را منافی مقام رضا می دانند. چنان چه امام قشیری از قول یکی از آنان می گوید : « اختیار آن چه در ازل رفته است ، تو را بهتر از معارضۀ وقت.»[2]
مولانا عارفان را از این زاویه به دو گروه تقسیم می کند :
1- عارفان اهل دعا که با توسل به دعا در پاره ای از امور دست به تصرف می زنند؛
2- عارفانی که دهان به نیایش نمی گشایند و رضا به قضای الهی داده اند.
اين عارفان در «مقام تسليم و رضا» آرميده اند و ديگر خواست و تعلّقي برايشان نمانده است ؛ زيرا يك سره در حق فاني گشته اند و پسندشان همان پسند دوست است و خدا را براي چيزي غير از او نمي خواهند. اينان خدا را وسيله و ابزار رسيدن به حاجت هايشان قرار نمي دهند ، بلكه هرآنچه دارند ، از جمله هستي خويش را ، به پاي دوست قربان مي كنند ، اما از سر بندگي و تسليم ، منقادانه در برابر حق اقرار بندگي و اظهار چاكري مي كنند كه خدا خود چنين خواسته است :
|
دعا گويي است كار من،بگويم تا نُطُق دارم |
|
قبول تو دعاها را،بر آن باري چـه حق دارم |
|
به گرد شمع سمع تو ،دعاهايم همي گردد |
|
از آن چـون پرّ پروانه دعاي محترق دارم[3] |
مولوی ، رضا به قضای الهی را برای برخی عارفان چنان می داند که آن ها «کفرشان آید طلب کردن خلاص» و این گروه رضا را مرتبه ای فراتر از نیایش می دانند ، چنان چه از بایزید بسطامی پرسیدند: چه می خواهی؟ گفت : اُریدُ لا اُرید. «آن خواهم که هیچ نخواهم»
رسالۀ قشریه در این باره آورده : «و گروهی گفته اند بنده باید که به زبان صاحب سوال بود و به دل صاحب رضا ، تا هر دو به جای آورده باشی و آن اولی تر که گویند که وقت ها مختلف است ؛ وقت بود که دعا فاضل تر از خاموشی و آن نیز هم ادب است و در بعضی احوال خاموشی و آن هم ادب است و آن به وقت بتوان دانست زیرا که علم وقت اندر آن وقت بود ، چون اندر دل اشارتی یابد به دعا ، دعا اولی تر و چون اشارت به خاموشی تمام تر و اگر در وقت دعا زجری با دل وی گردد و قبض هم بیند ترک دعا اولی تر اندر وقت و اگر چنان بود که اندرین وقت دل خویش نه زیادت یابد و قبض و نه بسط و نه حاصل آمدن زجر، دعا کردن و نکردن آنجا هردو یکی است.»[4]
باید دانست یک مواجهۀ درست در شناخت انسان این است ، که آدمی به میزان بر خورداری هایش انسان نیست ، بلکه به اندازۀ تشنگی درونی انسان است. سطح تعالی و کمال هر انسانی وابستۀ مستقیم به درجۀ تعالی و کمال نیازها و کمبودهایی که در درون خود احساس می کند ، دارد. یعنی هر سالکی به میزانی عارف تر است ، که نیازهایش کامل تر و متعالی تر و در واقع اشباع شده تر باشد. پس از این دیدگاه بر قلب فاینان فی الله ، که در عالم معنا غنی ترند ، چنان حسن ظنی عطا شده که رضا به قضای الهی داده اند و دفع قضای مقدر الهی را حرام می دانند.
محمد موسازده اورنج
۲ باور غلط درمورد شخصیت
شاید بتوان در نگاه اول واژه شخصیت را بهصورت شاخصههای صریح یک تیپ تعریف کرد. این تعریف نهتنها کلمه شخصیت را توصیف میکند بلکه وجه تمایز این واژه را از دیگر واژهها مشخص میکند. منظور از شاخصهها ویژگیهای خاص یک شخص است که مختص به خود او و کسانی است که در آن طبقه خاص شخصیتی قرار میگیرند. منظور از صریح همان واضح بودن این خصایص رفتاری است که هر شخصی از بیرون قادر به دیدن تظاهرات بیرونی این ویژگیهاست و درنهایت مقصود از تیپ همان انواعی است که ما برای شخصیتهای مختلف برای سهولت در طبقهبندی آن ها استفاده میکنیم.
● در میان مردم ۲ باور اشتباه درمورد شخصیت رایج است و آن ۲ جمله به قرار زیر است:
▪ فلانی بیشخصیت است.
▪ فلانی باشخصیت است.
این ۲ جمله باتوجه بهمنظوری که پشت آنها در هنگام مطرح کردنشان است کاملا غلط است، چراکه در جمله اول منظور از بیشخصیت افراد بزهکار خیانتپیشه،
دزد و بهطور کلی افرادی است که برخلاف فضایل اخلاقی رفتار میکنند.
در جمله دوم منظور افرادی است که مهربان، مؤدب، ثروتمند و اجتماعی هستند، درصورتیکه ما نمیتوانیم برای شخصیت کسی حکمی کلی صادر کنیم، بهدلیل اینکه هم افراد بیادب، دزد، خیانتکار و هرج و مرجطلب و هم افراد تحصیلکرده، مؤدب، مهربان، مذهبی و... دارای شخصیت هستند. بنابراین انسان بیشخصیت اصلا وجود ندارد.
در تعاریف مختلفی که در ارتباط با شناخت شخصیت بیان شده بهنظر میرسد که گوردون آلپورت که در سال ۱۹۴۹ برای این واژه بیش از پنجاه تعریف قائل شده است کاملترین باشد و این خود نشان از پیچیدگی این مفهوم و سازه روانی دارد. درک مسئله شخصیت یکی از اهداف نهایی و پیچیدهترین دستاورد در روانشناسی است. شخصیت به یک معنا تمام روانشناسی را دربرمیگیرد.
هیچ آزمایشی در روانشناسی وجود ندارد که در شناساندن شخصیت سهیم نباشد.
● کفبینی و طالعبینی
▪ راههای شناخت شخصیت
در بین افراد مختلف در جامعه پیشگوییهایی در ارتباط با شخصیت افراد نسبت به اندامشان رایج است، مثلا افراد چاق را اجتماعی، اهل شوخی و خنده مهربان تلقی میکنند که البته باورهای فوق توسط نظریهپردازانی همچون کرچمر و شلاون برای اولینبار مطرح شد ولی نتوانست از پس آزمایشهای علمی روسفید بیرون بیاید.
بنابراین، به این تیپشناسیها هم نمیتوان اعتماد کامل داشت. یکی از آرزوهای بشر پیشبینی و تشخیص شخصیت افراد بوده است، از همان موقعی که در غار میزیسته وقتی تازهواردی به غار وارد میشد حدس میزد که برای چه منظوری آمده؛ البته سعی میکرد از برق چشمان تازه وارد متوجه این منظور شود.
تا اینکه در قرون اخیر طرح نقشه جمجمه افراد بر مبنای برآمدگیهای جمجمهشان توسط فرانسیس گال و یا کفبینی و طالعبینی و غیره که سابقه قدیمیتری دارند ، بررسی شد.
طالعبینی نیز تلاش دیگری بود برای پیشبینی شخصیت که سابقه آن به ۲۵ قرن پیش در مسوپوتامیا در منطقه باستانی بینالنهرین محل سکونت سومریها و بابلیها بوده است برمیگردد. اعتقاد به ستارگان بهعنوان خدایانی نیرومند در بین انسانهای اولیه به پیدایی این اندیشه انجامید که میتوان امور مربوط به انسان را از طریق مطالعه سماوات پیشبینی کرد.بدین ترتیب در آن زمان شخصیت و سیر وقایع زندگی هر فرد با مراجعه به یک طالع و یا زیج (شکلبندی ستارگان در لحظه تولد) تعیین میشد.
در کل، ارزیابی شخصیت هر فرد باتوجه به لحظه تولد وی و ارائه پیشبینیهای مناسب براساس یکی از کتابچههای راهنما یا تقویمهای نجومی صورت میگرفت که بیشباهت به طالعبینیهای جدید که هنوز در بسیاری از روزنامهها و مجلات یافت میشوند، نبودند. آگاهی گستردهای که پیرامون جهان فیزیکی درخلال انقلاب علمی گسترش یافت، نقش مهمی در کاهش توجه جدی نسبت به طالعبینی داشت اما با این حال محبوبیت طالعبینی همچنان درمیان مردم پایدار باقیمانده است.
● کفبینی شیرینترین دروغ
کفبینی را نیز که برای تعیین خصوصیات فرد براساس تفسیر چین و چروکهای کف دست و همینطور پستی و بلندیهای کف دست اشاره میکند. تصور بر این است که کفبینی بهصورت یک نظام مدون از ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد در کشور چین وجود داشته است.
اما فقدان هرگونه تبیین منطقی درخصوص استنباطها و تفسیرهای بهعمل آمده و این آگاهی بدیهی که خطوط مخروطی شکل دستها و سایر خصوصیت آنها میتواند با تمرینهای فیزیکی تغییر کند. باعث میشود که کفبینی بهعنوان یک روش خرافی و نوعی شیادی کنار گذاشته شود.
معمولترین روشی که کفبینها بهکار میبرند اظهارنظرهای کلی و پیشپاافتادهای مانند اینکه؛ شما نسبت به والدین خود محبت زیادی را نشان میدهید، ولی گاهی نیز با آنها شدیدا اختلاف پیدا میکنید که ممکن است درباره همه افراد مصداق داشته باشد و البته در روانشناسی تحت عنوان اثر بارنوم از آن یاد میشود.
اما هدف از بیان این مطالب گوشزد کردن اهمیت شخصیت بهعنوان ملاکی بینظیر برای شناخت انسانها است. البته به همان نسبت هم اگر بهصورت صحیح و از طریق علمی پیش نرویم مطمئنا در شناخت شخصیت افراد دچار اشتباه خواهیم شد.
● انسان هزاره سوم و شخصیت
انسان هزاره سوم البته باید نیمنگاهی به نظریات دانشمندان پیش از خود که از تیپشناسیهای بدنی تا اندازهگیریهای برآمدگیهای جمجمه انسان کار کردهاند، داشته باشد ولی اگر بخواهد بیش از اندازه به این نظریات اهمیت دهد و در آنها غوطهور شود بیشک راه بنبستی را طی کرده که یکبار این افراد رفتهاند تا شاید روزی ما این راهها را نرویم البته بهشرطی که از شیرینی و گوشنواز بودن طالعبینی و کفبینی و روشنبینی صرفنظر کنیم و سعی کنیم به دنیای تجربی درونی انسانها که البته گاهی خشک، تلخ، دردناک و گاهی هم شیرین و دلخواه است توجه کنیم و دنیا و انسانها را آنطور که هستند قبول کنیم نه آنطوریکه ما دوست داریم باشند.
● تفکرات قالبی و شخصیت
با نگاهی اجمالی به مطالب مطرح شده جای تعجب باقی است که چهطور بعضی افراد این معمای پیچیده خلقت یعنی انسان را به این سادگی با تفکرات قالبی خویش به یک چشم به هم زدن محکوم به فلان رفتار در آینده میکنند ،چراکه مثلا او اهل فلان شهر است. بنابراین بعد از ازدواج خیانت میکند، یا چون پدرش در میانسالی مخفیانه ازدواج مجدد داشته، بنابراین او هم همچون پدرش رفتار خواهد کرد. درصورتیکه ما خوب میدانیم هر انسانی دارای شخصیت کاملا متفاوتی است مگر در موارد استثنایی درمورد دوقلوهای یک تخمی که از نظر شخصیتی خیلی به هم شبیه هستند.
ضمن اینکه ما میدانیم باتوجه به صرف وقت زیاد در جهت کشف نقاط کور شخصیت افراد که گاها فقط و فقط در موقعیتهای خاصی بروز میکند. باز هم نمیتوانیم نقشهای کامل برای پیشبینی رفتار این افراد داشته باشیم چون شخصیت یک واحد پویای روانی است و مرتبا در حال تغییر و تحول است و دلیلش این است که تابعی است از متغیرهای زمانی و مکانی و موقعیتی بنابراین ضرورت حساسیت در برخورد با این واحد روانی بیشک بر هیچ انسان فاضل و اهل منطق و تفکر پوشیده نمیماند.
● زمان و شناخت شخصیت افراد
زمان یکی از بهترین عواملی است که به ما کمک میکند تا بتوانیم شخصیت افراد را تا حدی بشناسیم اما صد افسوس که انسان معاصر نمیتواند یا بهتر بگوییم تحمل صرف وقت برای شناخت شخصیت افراد را ندارد. بنابراین چه بهتر آنکه بهای این کالای باارزش را پرداخت ولو آنکه دریافتکنندهاش یک فال بین قهوه کمسواد یا یک کولی خیابانگرد باشد.
تحقیقات نشان داده است که بین ۶ تا ۱۲ ماه حداقل زمانی است که اکثر افراد در معاشرت با یکدیگر تقریبا نیمرخ کاملی از شخصیت خودشان را بروز میدهند. مخصوصا در زوجهایی که قصد ازدواج دارند این موضوع قابل تأمل است.
شاید یکی از دلایل مهمی که ازدواجهای بسیاری در کشورمان منجر به طلاق میشود همین عامل باشد که زمان آشنایی افراد تا ازدواج یا کمتر از ۶ تا ۱۲ ماه است و یا کیفیت این روابط از بابت زمان حد قابلتوجهای نداشته است.
درنهایت میتوان گفت بهترین راهها برای شناخت شخصیت افراد کمک گرفتن از آزمونهای شخصیت، مصاحبه، مشاهده تجربی، صرف زمانهای مشترک و گذار از تجربههای مشکل و حل مسأله مشترک توسط دو تن که خواهان شناخت شخصیت یکدیگرند.
زيبايي هاي نيايش در مثنوي مولانا
|
یــا رب این بخشش نه حد کار ماست |
|
لطف تـو لطف خـفی را خـود سـزاست |
|
دست گیــر از دست مـــا مــــا را بخـر |
|
پــــــــرده را بـردار و پـــردۀ مــا را مــدر |
|
باز خـــر مــا را از ایـــن نفس پلیـــــــد |
|
کـــاردش تــا استخــوان مـــــا رسیــــد |
|
از چـو مــا بیچـــارگان این بنــد سخت |
|
کــی گشـاید ای شــه بـی تاج وتخت |
|
ایــن چنیـن قفــل گــــــران را ای ودود |
|
که تـواند جــــز که فضــل تـو گشــود؟ |
|
مـا ز خود سوی تـو گــــــردانیـم ســر |
|
چــون تــویی از مـا به مـا نــــزدیک تـر |
|
این دعا هم بخشش و تعلیـم تـوست |
|
گـر نه درگلخن گلستــان از چه رست؟ (2449-2443/د2) |
ترجمه :
«پرودگارا این عطای والای تو بالاتر ا اعمال ناچیز ماست ، یعنی ما شایسته عطایای واسعۀ تو نیستیم. ما را دست گیری کن و ما را از دست خودمان رهایی ده ؛ یعنی ما را از دست نفس امّاره و از وجود مادی خودمان نجات ده. حجابی را که میان ما و تو است رفع کن و پردۀ آب روی ما را مدران و رسوای مان مساز. ما را از دست این نفس پلید بخر ، که کارد نفس به استخوان ما رسیده و جان ما را به لب آورده است. ای پادشاه بی تاج و تخت ، از بیچارگانی مانند ما چه کسی بند سخت و محکم را باز می کند. ای دوست دار بندگان، این قفل سنگین و محکم را جز فضل و احسان تو چه کسی می تواند بگشاید؟ ما از خودمان روی بر می گردانیم و به سوی تو رو می آوریم ، زیرا تو از ما به ما نزدیک تری. این دعا و نیایشی که می کنیم ، تیز از لطف و احسان تو و از تعلیمات تو سرچشمه گرفته است ؛ و الاّ چگونه ممکن است، که آتشدان نفس آدمی، گلستان معنویت و نیایش بروید؟»[1]
تفسیر :
مولانا برای رهایی از بند نامرئی تقلید و مبتلا به بیماری گِل خواری ، که با چهرۀ رنگ پریده ای، هم چون آفتابی که بر لب زرد فام خویش زمزمۀ افول و در سر هوای نابودی در قعر سیاهی ظلمات دارد. حکایت امید بخش و کمال طلب لا احبُّ الآفلین را از زبان سرخ نای بریده و وصل جو ، با لحن شیرین و شیوای مناجات بیان می دارد و آدمیان را به گلستان جاوید و با طراوت حضرت حق و پرواز در عالم ربانی فرا می خواند.
مولوی در بیت های بالا مطالبی در زمینه دعا و نیایش مورد تأکید قرار داده است :
دعا از لطف و بخشش الهی است
اگرچه از نگاه فلسفي به انسان ، اذن عام تكويني داده شده است و همه ما انسان ها همان طور كه توان گفتگو با يكديگر را از نظر تكويني داريم ، اما با خدا قادر به صحبت كردن نيستيم و در واقع باید دعا در این راه همراه معرفت عاشقانه باشد ، تا اذن مجددي را انسان دريافت كند و اين اذن مجدد ، كه يك اجازه عاشقانه است. دعا را زيبا مي كند و در اين صورت دعا هيچ گاه نتيجه محور نخواهد بود. در نگاه عارفانه آشفتگي و حيراني انسان ملاك است. از اين منظر نه تنها به اجابت نرسيدن دعا نقطۀ خطا محسوب نمي شود ، بلكه چه بسا مطلوب عاشق و معشوق است. اصل اين است ، كه خداوند به انسان اذن گفتگو بخشیده است.[2]امير المومنين در نامه اي خطاب به امام حسن مجتبي(ع) مي فرمايند: «يَا بُنَيَّ وَاعلَم اِنَّ الَّذي بِيَدِهِ خَزائِنُ السَّمَواتِ وَ الاَرضِ قَد أَذِنَ لَكَ فِي الدُّعاءِ ...»[3] «فرزندم ، بدان خدايي كه خزاين آسمان و زمين در دست اوست ، به تو اجازه داده است ، كه دعا كني.» قطعا چنين اذني براي انسان عاشق اذن مباركي است.
|
ايـن طلب در مـا هم از ايجـاد تـوست |
|
رستن از بيـداد يــا رب داد تـوست[4] |
خداوند اين اذن را در دعا به هر كسي نمي دهد. گاهي چنان غرق در نعمت دنیوی مي شوند ، كه خدا را فراموش مي كنند و مجال گفتن حتي يك يا الله را هم نمي يابند.
لذت بردن از دعا ، يك امر شخصي است بنابراين تابع معرفت ما خواهد بود و كسي از دعا لذت مي برد، كه به آن اذن باور داشته باشد. لذا بعضي از اهل دل معتقدند كه در سؤالي كه خداوند از موسا (ع) مي كند كه :
«وَ مَا تِلكَ بِيَمينِكَ يَا مُوسي... قَالَ هِيَ عَصايَ اَتَوَ كَّؤُعَلَيهَا وَاَهُشۀُ بِهَا عَلي غَنَمي وَ لِيَ فيهَا مَآرِبُ اخري»[5]. با همان عبارت اول كه موسا گفت :«هي عصاي « ، جواب داده شد ، اما شوق گفتگو با معشوق است كه باعث ادامه سخن مي شود .
مولانا نیز معتقد است ، که توفیق رهایی از علم صورت لطف حق است و این هم البته سزای انسان نیست، سزای آن لطف خفی الهی است ، که به این موش کوری که در وجود انسان است بال و پر می دهد و او را به اوج سماک می کشاند. بدین گونه حتی امکان دعا هم که برای انسان حاصل می شود لطف حق و تعلیم اوست ورنه قالب انسان که به گلخنی تیره و غبار آلوده می ماند ، چگونه می تواند چنین گلستان را دردرون وی بپرود؟ و از بخشش خداوند است که ما توانایی درخواست از او داشته باشیم در حالی که ما پر از علم ظاهر و صورتیم و علمی که عاریتی است و در مقابل علم لدنّی تصویری بیش نیست.[6]
از طریق دعاست که انسان ندای ملکوتی «نَحنُ أقرَبُ» را در می یابد.
تاریکی وحشت زا و جانکاه تر از این که آدمی به حقیقتی که نزدیک تر از خود او به خود اوست اطلاع نداشته باشد. هیچ نوری و درخششی ، تاب و توان روشنایی آن تاریکی جان فزا را ندارد ، به غیر از نورٌ علی نور و اللهُ نورُ السّمواتِ و الأرضِ. و این روشنایی و سپیدی صبح آسمان جان ها ، میسر نیست ، الّا با نور آفتاب روشنی بخش دعا و تضرع. درست است که خدا در کتاب تنزیل خویش ، بندگانش را با نداهای مهربانانه ای به بارگاه خود فرا می خواند و قرب خویش را به خود او از رگِ گردن انسان نزدیک تر می داند، این به شرطی است که آدمی با خواندن وی دعوتش را اجابت کند.
پیر هرات تفسیر دلنشینی در مورد آیه ای که به این مضمون است ، دارد :
«وَ إذا سَاَلَكَ عِبادى عَنىّ فَاِنّى قَريبٌ اُجيبُ دَعوَةَ الدَّاعِ إذا دَعانِ ...»[7]
«چون بندگان من مرا از تو پرسند ، آنان که در حلقۀ حرمت ما در آویختند و در کوی ما گریختند ، هر چه جز ماست گذاشتند و خدمت ما بر داشتند ، با ما گرویدند و از اسباب ببریدند جامۀ بلا به تن پوشیدند و مهر ما به جان و دل خریدند ، عاشق در وجود آمدند و با عشق بیرون شدند! این چنین بندگان و این چنین دوستان چون مرا از تو پرسند و نشان ما از تو خواهند بدان که من ناخوانده به آن ها نزدیکم.
موسا (ع) در آن شب دیجور در آن پایان طور صدای حق شنید و از سوز دل و بی تابی گفت خدایا، خوانده را شنواندی! کجات جویم؟ ندا آمد چنان که خواهی می جویی ، که من با توام و نزدیک ترم به تو از جان تو در کالبد تو! و از رگ جان تو به تو ! و از سخن تو به دهان تو !
من به بندگانم نزدیکم و نزدیکان را دوست دارم ، خوانندگان را پاسخ گویم ، جویندگان را به خود راه دهم ، بندۀ من به من نزدیک شو تا به تو نزدیک شوم بندۀ من ، تو مرا می خوانی و من تو را اجابت می کنم، و من تو را به رسالت رسول خود می خوانم اجابت کن ، بندۀ من ، درِ دعا بگشا تا درِ اجابت بگشایم ، این بار حکم که بر تو نهادم ، مصلحت تو را خواستم و ساختن کار تو را نهادم ، تا به راه راست بمانی ، و به نعیم جاودان برسی.»[8]
جایی که مولانا می گوید : مـا ز خود سوی تو گردانیم سر» در واقع رو به تو کردیم و از تو درخواست می نماییم ، که «چــون تویی از ما به مــا نزدیک تر» و درک این نزدیکی هم به بخشش و تعلیم تو بستگی دارد. و این لیاقت و دارندگی را باید در وجود ما ایجاد کنی ، تا به رسالت رسول خود ، که ما را می خوانی ، اجابت کرده باشیم. و وقتی تو خود به بنده ات دستور می دهی ، که درِ دعا را بگشا ، تا درِ قرب و نزدیکی را بگشایم ، در واقع این دعاست که می تواند در انسان گره های نا گشودنی را گشوده و باعث درخشش خورشید معنویت و بندگی در وجود ظلمانی بشر شود.
محمد موسازاده اورنج
1- زمانی ، شرح جامع مثنوی ، 1374 ، ج 2 ، ص 605
۲- محمدي ري شهري ، محمد ، ميزان الحكمه ، 1379 ، ص 72
۳- محمد جواد شریعت ، ترجمۀ نهج البلاغه ، نامه 31 ، ص 398
۴- مثنوی معنوی ، تصحیح نیکلسون ، 1374 ، د/1 ب 1241
۵- سوره طه ، آیۀ 17
۶- زرین کوب ، نردبان شکسته ، 1382 ، ص 344
۷- سوره بقره ، آیۀ 186
۸– انصاری ، خواجه عبدالله ، تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید ، 1378 ، سورۀ بقره ، آیۀ 186، ص 75
محمدموسازاده اورنج
جايگاه دعا و نیايش در ايران باستان
در ايران پيش از اسلام دعاها و نيايشها جايگاه ويژهاي دارند ، چنانچه بخش بزرگي از آثار زبان اوستايي و فارسي باستان به ادعيه و نيايشها اختصاص دارد. در اين مبحث ما به جايگاه دعا در كتاب مقدس ايرانيان (اوستا، كتيبههاي شاهان هخامنشي و نيز نيايشهايي كه در مراسم و جشن ها كار برد ويژهاي دارند، مي پردازيم. علاوه براين دعاهاي مهمي كه در كتاب اوستا موجود مي باشد ، مورد مداقه قرار ميدهيم.
چنان چه مي دانيم اوستا شامل پنج بخش است :
يسنا ، يشتها ، ويسپرد ، ونديداد و خرده اوستا.
ادامه مطلب
«به نام خدا»
مقاله از : محمد موسازاده
حكيم ناصر خسرو شاعر اخمو
با توجه به موضوع مقاله ، قبل از شروع بحث ميخواهم به عنوان مقدمه ، تيپهاي روان شناختي «يونگ» و گرايشهاي روانرنجوري «كارن هورناي» را جهت تبيین الگوهاي رفتاري و تعارضات اجتماعي و رواني شاعر بيهمتا ، حكيم حقيقت جو ، ناصر خسرو قباديانی را بطور مختصر بيان نمايم .
.........
ادامه مطلب
