«به نام خدا»
مقاله از : محمد موسازاده
حكيم ناصر خسرو شاعر اخمو
با توجه به موضوع مقاله ، قبل از شروع بحث ميخواهم به عنوان مقدمه ، تيپهاي روان شناختي «يونگ» و گرايشهاي روانرنجوري «كارن هورناي» را جهت تبيین الگوهاي رفتاري و تعارضات اجتماعي و رواني شاعر بيهمتا ، حكيم حقيقت جو ، ناصر خسرو قباديانی را بطور مختصر بيان نمايم .
يونگ هشت تيپ روان شناختي را بر اساس تأمل در نگرش و چهار كاركرد معرفي كرده:
1ـ برونگراي متفكر : به طور جدي طبق مقررات جامعه زندگي ميكند ؛
2ـ درون گراي احساسي : به سركوب تفكر تلاش ميكنند و به عاطفي بودن زياد تمايل دارند؛
اين افراد از ارزشهاي سنتي و كدهاي اخلاقي كه به آنها ياد داده شده است پيروي ميكنند؛
3ـ برون گراي احساسي : بر لذت و شادي و بر جستجوي تجربهاي جديد تمركز دارد؛
4ـ برونگراي شهود : موفقيت را در كسب و كار و سياست ميبيند زيرا توانايي زياد براي بهرهبرداري از فرصتها را دارد؛
5ـ درون گراي متفكر : با ديگران به خوبي كنار نميآيد و در انتقال افكار مشكل دارند ، اين افراد به جاي احساسات بر تفكر تمركز داشته و قضاوت معقول ضعيفي دارند؛
6ـ درونگراي احساسي : تفكر را سركوب ميكنند و اينها مستعد عاطفة عميق هستند ولي از نشان دادن علني آن خودداري ميكنند و آنها مرموز و دور از دسترس به نظر ميرسند؛
7ـ درونگراي حسي: بيتفاوت ، آرام و بريده از دنياي روزمره ؛
8ـ درونگراي شهودي: تماس كمي با واقعيت دارند اين اشخاص رويارويي خيال پرداز ، گوشهگير بي خيال نسبت به موضوعات واقعي و عملي هستند.
گرايشهاي رواني از ديدگاه « كارن هورناي »
1ـ حركت به سوي مردم ( شخصيت مطيع )
2ـ حركت عليه مردم ( شخصيت پرخاشگر و اخمو )
3ـ حركت به دور از مردم ( شخصيت جدا )
حالا از اين سه گرايش ،گرايش دوم يعني حركت عليه مردم (شخصيت پرخاشگر و اخمو) را مورد بررسي قرار ميدهيم :
در دنياي آنها همه متخاصم هستند ، فقط شايستهترين و حيلهگرترين افراد زنده ميمانند.
آن ها براي خشنود كردن ديگران تلاش نميكنند ، بلكه جر و بحث ميكنند ، انتقاد ميكنند و هركاري كه براي بدست آوردن و حفظ كردن برتري و قدرت لازم باشد ، انجام ميدهند.
آن ها براي اين كه بهترين باشند ، سخت خود را تحريك ميكنند ، بنابراين تا ممكن است تلاش ميكنند در مشاغل خود بسيار موفق باشند.
شخصيتهاي پرخاشگر و اخمو ممكن است از تواناييهاي خود مطمئن بنظر برسند و در نشان دادن و دفاع كردن از خودشان بيپروا باشند. با اين حال ، آن ها نيز همانند شخصيتهاي مطيع به وسيلة نا امني اضطراب و خصومت ، بر انگيخته ميشوند.
ممكن است عدهاي تصورشان از پرخاشگري ، تعصب ، گزندگي كلام ، دشنام و اخمو بودن ناصرخسرو را ، ناشي از تعارضات رواني و روان رنجوري وي بدانند ، ولي پس از بررسي و مطالعه هر دو دوره زندگاني او بخوبي ميتوان ناملايماتي از قبيل كج فهمي مردم آن روزگار ، ديدگاه غير قابل تحمل دستگاه خلافت ، توانايي غير قابل انكار او ، زشتكاريهاي جامعه ، نفرت از تشكيلات سودجويانه و رياكارانه امراي وقت ، ارادت بيش از حد به خاندان امامت ، رسالتي كه بر دوش داشته و ... كه باعث ناسزاگويي ، انزوا طلبي و تلخ زباني او شده بود . آن هم شكوه و دشنام نبود بلكه نوعي دفاع از حريم فضل و دانش خويش بود . با عنايت به اين كه ناصرخسرو براي سخن وظيفه و رسالتي قائل بود . و به عقيده او جان به سخن پاكيزه ميگردد و سخن ارزش مردم را پايدار ميسازد.
قصيده حسبالحال
سخن را با تبعيدگان يمگان آغاز ميكند كه پانزده سال عمرش در آنجا سپري شده.
|
پانزده سال برآمـــد كه به يمگانم |
|
چــون و از بهر چه زيرا كه به زندانم |
چرا به يمگان افتاده؟ چون خود را بر جان خود فرمانروا كرده است . از اهريمن پيروي نميكند. سپس انزوا و علت دوري از مردم را مطرح ميكند.
قصيده ، لحن حماسي دارد و اين قصيده ، قصيده دفاعيه شاعر و متضمن اصول انساني است . وي با شور حماسي و با كمال شادابي مي گويد:
|
همچون خورشيــد منور سخنـم پيداست |
|
گر بـه فرسوده تن از چشـم تو پنهانم |
|
نور گيرد دلت از حكمت مــن چون ماه |
|
كه دلت را من ، خـورشيد در افشانم |
|
كان علم و خرد و حكمت «يمگان» است |
|
تا من مـرد خردمنـــد ، به يمــگانم |
اختلاف اساسي بر سر مذهب است و ديانت را خير محض ميداند . ناصر خسرو كه از سوي مستنصر سمت حجت خراسان يافته و دوستدار خاندان پيامبر خاصه محب علي (ع) است ، مخالفت خصمان را تحمل نمي كند ، تا آنجا كه گويي آنان را به جنگ تنبه تن فرا مي خواند. مردم خراسان را كه در برابر او ايستاده و دعوت او را نه پذيرفتهاند، سخت نكوهش مي كند. خودش را كشتي نوح ، آنان (بدخواهان) را غرق شدگان طوفان مي داند. و بيتي كه اشاره به حديث «المسلممن سلم المسلمون من يده و لسانه» و شايد هدف ناصر خسرو از اين بيت اشاره به آية كريمة «لاتقولوا لمن القي اليكم السلام لست مو,نا» مسلمانان هنگامي به خود اجازه مي دهند به مسلمانان ديگر خشم آورند و اسلام آنان را نپذيرند كه از اصول اخلاقي و انساني روي برتافته و طمع گرفتن غنايم و تصرف اموال آنان ، بر آنها خرده گيرند. توجه داشته است.
|
بكنم هرچه بدانم كه در او خيــر است |
نكنم آن چــه بدانــم كه نمــيدانم |
|
حق هــركس به كم آزاري بگــذارم |
كه مسلماني اين است كه مسلمـــانم |
و مي گويد: «با مردمي ديوسيرت ، كه هميشه به خنديدن و خندانيدن ميانديشند چه كنم؟ من از خنده ديروز خود گريانم ، چون خنده را رمز عيش و شادي و آن را برخاسته از بيخردي ميداند :
|
مر مرا گويي«چــون هيچ برون نايي؟» |
چه نكوهيم كه از ديو گريزانم |
|
چون كه با گاو و خرم صحبت فرمايي |
گـر تو داني كه نه گويان و نه خرانم |
|
با گروهي كه بخنـدند و بخنــداند |
چـون كنـم ون نه بخندم نه بخندانم |
|
از غم آنكه دي از بهر چه خنديدم |
خود، من امروز به دل خسته و گريانم |
و به جهان دل نميبندد ، پيش از مرگ كارنامه اعمال خود را مينگرد و از گناهان توبه ميكند. و پي رهبري كه خدا تعيين كرده است ميرود و ابراز ميدارد كه من شيعه عليام كسي و چيزي نميتواند مرا فريب دهد. و به مدعيان اينگونه بيان ميدارد كه با دشنه به جنگم ميآيي و از سوهانم غافلي .
ناصر خسرو و ابوالعلاي معري
اين بيت ناصر خسرو:
|
به دو بندم من از ايرا كه مر اين جان را |
عقل بسته است و به تـن بستة ديوانم |
ابوالعلاء، احمد بن عبدالله بن سليمان ، شاعر و لغوي معروف عرب را كه به سبب آبله نابينا شده بود ، به خاطر ميآورد.
نابينائي ، او را به زندان جسم و بلندي و آزادي انديشة او به زندان كج فهمي اهل زمانه حبس كرده بود .
با وجود اين همه تنگناي و بي رونقي سكة فهم و شعور او در آن عصر هيچ وقت لب به شكوه و دشنام نمي گشايد و زبان شيرين خويش را با تيغ برهنة ناسزا تلخ نميكند.
بلكه، آن افكار بلند و مناعت طبع خويش را، چون خوان بيدريغ نعمتش بر روي ديگران مي گشايد، تا از اقصي نقاط دنياي آن دوره به ديدار وي رفته و از بساط دانش و فضلش بهرهمند گشته مورد لطف و نوازش قرار گيرند.
ابوالعلاء مردي متمكن و برخوردار از نعمت دنيا بود ، ولي همچون زاهدان، دنياي غريب و ناسازگار را به دنياي آراسته و هميشه روشن خود ترجيح داده، از سویي ناصر خسرو كه به زداگاه وي رفته بود، با لقب «قائم الليل و صائم النهار» ياد برده ميشود.اما تلخی زبان ناصر خسرو در مقايسه با ابوالعلا، علتهايي دارد كه، ابوالعلا از محروميتي رنج برده، ولي هيچ وقت در خفگان سلب آزادي، همچون هوايي كه شخص زنده قدر آن را نميداند؛ نفسهاي واپسين را نكشيده چه «قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد» يا به قول سقراط حكيم «سلامتي تاج زريني است بر سر افراد سالم؛ فقط بيماران قادر به تماشاي آن هستند». پس تلخي زبان ناصر خسرو را ميتوان از علتهايي همچون، سلب آزادي، افتادن به گوشة زندان يمگان و رنج غربت و تنهايي است، كه ابولعلا در وطن خود و ميان كسان خويش روزگار سپري كرده است، دانست.
با اينكه ناصر خسرو با ابوالعلا در محكوميت ، به دو زندان عقلي و روحي و مخالفت مردم با آنها و زندان جسم وجه تقارب داشته و گرچه ابوالعلا به فضل و دانش ، در زمان خود مشهور بود ولي ناصر خسرو به ديدار وي نميرود . شايد اين دوري از بابت شهرت وي به الحاد و تأليف كتاب «الفصول و الغايات» كه براي مقابله با «قرآن» نوشته است بوده باشد . چون ناصر خسرو شخصي متدين و متشرع بود و قرآن را هميشه سرمشق فصاحت و بلاغت و سراج منير براي بشريت ميدانسته است.
در مورد ستايش خليفه فاطمي و مقربان او
ناصر خسرو در ديوان خود به مناسبتهاي گوناگون به ستايش المستنصربالله و ستايش خاندان نبوت پرداخته، به طوري كه با خواندن آن ياد قهرمانان چون «عمارياسر» ، «سلمان فارسي» ، «ابوذر غفاري» و «مقداد ابن الاسود» كه از نزديكان و محبان علي (ع) بودند ، در ذهن آدمي زنده ميشود.
خلوص و اردات آنها به مولايشان علي (ع) بخاطر فضايل و عدالت و مكارم او بود.
و اما ناصر خسرو در مقابل كدام كرامت و فضايل «ابوتميم معدبنعلي» كه در خوشگذراني و عيش و عشرت درباري كه از خلافت عباسيان كم نداشت. و چون خسروان ساساني و قيصرهاي رومي دستگاهي از شكوه و جلال به پا كرده و هيچگونه آثار روحاني و معنوي در وجود او ديده نميشد آنگونه شيفته و دست بسته تسليم خواستهاي معد شده بود كه ميگويد:
|
داغ مستنصر بالله نهــــــادستم |
بر سر و سينه و بر پهنـــة پيشاني |
آري آن مردي كه دست بر نبض تفكرات آشفته و بيسر و ساماني ناصرخسرو مينهد و در پس آينه با زبان خود او ولي با برهاني قاطع و استدلالي روشن سخن ميگويد. تا چنان شيفته او ميشود و سر از پا نميشناسد چون گوهري داشت و صاحب نظري ميجست.
|
دوستان عيب من بيدل حيران ميكننـد |
گوهري دارم و صاحب نظري ميجويم |
ابوتميم خلعت شرفيابي و زيارت خليفه را برازندة ناصرخسرو ميبيند و وي از آن بارگاه رفيع، به افتخار والاترين مراتب ديني و اجتماعي دربار فاطميان دست مييابد و با مهر حجت سرزمين خراسان همچو يدي بيضاي موسي با انوار عقايد مذهب شيعي اسماعيليه در سرزمين پهناور خراسان در مقابل جور عباسيان و فقهاي حشوي و قشري به مبارزه بر ميخيزد.
منبع :www.oranj.blogfa.com
