سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 8:27

در یکی از روزهای سال 1308 در روستای تاريخي و زيباي اورنج ، از توابع شهرستان نمين  ، استان اردبيل و در خانه علم و تقوا، کودکی چشم به جهان گشود که سیمای ملکوتی اش ، تبسم سپيده ، تلالوي بركت و آینده ای بس درخشان را نوید می داد. نامش را به نام سبط اكبر پیامبر گرامي صلی الله علیه و آله و سلم «حسن » نهادند تا به برکت نام آن حضرت، منشأ حرکت سازنده و حیات بخش در جامعه آینده گردد. پدرش عالم پارسا و فقیه وارسته شيخ حسين داداشي ، از عالمان برجستة قرآن و با فضليت روستا به شمار می آمد. و مادرش بانویی باایمان و پاکدامن و مادری خردمند و باکفایت بود. قناعت و ساده زیستی همراه با کیاست و تدبیر از صفات قابل وصف این بانوی صالح بود. با ابن كه از جهت معیشتی وضعیت مناسبی نداشت. اما سخاوتمندانه به فقرا و مستمندان رسیدگی می کرد و در برآوردن حوائج آنان می کوشید. به خاندان عصمت و طهارت به ویژه سیدالشهدا علیه السلام علاقه وافر داشت. وی زنی لایق و مسوولیت شناسي بود به خوبی از عهده مسئولیت خطیر تربیت فرزند برآمده و در رشد فکری و تعالی روحی او اهتمام ورزید. استعداد و نبوغ فوق العاده مرحوم شيخ حسن داداشي، پدر را بر آن داشت که در تعلیم و تربیتش بیشتر بکوشد، لذا در همان اوان طفولیت وی را در نزد خويش با قرائت قرآن و خواندن و نوشتن آشنا كرد و خود نیز شخصاً در تربیت او مراقبت کامل داشت که در آینده فردی مفید و عالمی خدمت گزار شود؛ گویی از جبینش آتیه ای پرامید را می خواند. پدر، این نوجوان باهوش و تشنه علم را پس از فراگیری قرآن و خواندن و نوشتن ، به شهر كوچك و فرهنگي نمين، شهري كه اولين مدرسة دولتي در بين شهرهاي بزرگ هم چون اردبيل ، مشكين شهر ، پارس آباد ، خلخال و ... در آن تأسيس شده بود ، و استاداني باسواد و برجسته در آن تدریس می کردند، فرستاد ، تا علوم روز آن دوره را فرا گيرد. مرحوم شيخ حسن داداشي بعد از اخذ مدرك ششم متوسطه ، به علت ناملايمات روزگار و كهولت سن پدر از ادامة تحصيل بازمانده مسووليت سنگين خانه را ، به عنوان فرزند ارشد خانواده بر عهده مي گيرد. با تدبير و درايت كافي ، بار طاقت فرساي كاروان معشيتي را سالم به منزل مي رساند. تجربيات لازم را در كورة تفتيده زمانه كسب نموده با دستان تاول زده عمارت راستي و صداقت را بنا مي نهد و از راه هاي پر پيچ و خم مسووليت ، هم چون سپيدي بر سينه سياهي روزگار فائق برآمده ، عَلَم خدمت و از خود گذشتگي را بر قله هاي رفيع انسانيت به اهتزار در مي آورد. و ديار ظلمت زدة جهل و ناداني را با انديشه هاي پر نور و زلالينش ، غرق پرتوهاي حيات بخش علم دانايي مي نمايد. اين بزرگ مرد اورنجي كه سرشار از صلابت و مهرباني است ، بر سرزمين پاك باستاني و مردماني خونگرم خويش ، هم چون باران بهاري لطافت و سرزندگي بخشيده دامان پرگل واژه هاي احساس و شعور را ، نثار زنان پاكدامان و مرداني كه حس مردانگي و شرف بر فروغ فرق مردان مردستانشان پيداست ، مي كند. روزگاراني كه به كنج عزلت صدف زمانه اعتكاف نشسته بود ، حجاب ناسوتي شكافته به يارى تشنگان مي شتابد و بى منت ، از شراب وصال جرعه جرعه در كام شيفتگان مي ريزد و وادى به وادى حركتشان دهد. و گاهي ، با محبوب ازلى به خلوت نشسته و مضطرانه درهاى آسمان را مي كوبد. تنها و بى استاد بر زخم هاى تيغ پولادين عشق مرهم نهاده  از پا نمي نشيند. بى تابى را به تنهايى تاب آورده ، صاعقه هاى سلوك را تحمل مي كند و قرار را بى قرار مي سازد وسيع تر از كوير، تحمل نموده ، شرمگينانه تر از باران ، سوزان تر از خورشيد گريسته و سوخته و آسمانيان را به حيرت وا مي دارد. در تمام آن سال هاى عشق و جنون ملامت ها را شنيده و سخت تر از كوه ، بار بلا و جفا را به جان مي خرد. بى غل و غش ، عاشقى كرده به پاى آن به راحتى از اعتبار و موقعيت و علم و ظاهر و جاه و مقام و... مي گذرد.  در حالي كه قلبش ، در شعله هاى محبت محب تفتيده آتش اشتياق از وجودش زبانه مى كشد. و با زمزمة «پيش رويت دگران صورت بر ديوارند» در شب بيست و سوم رمضان ، شب قدر ساعت 11 سال 1380دعوت حق را قدر نهاده به ندای روحاني « ارجعی الی ربک » را لبیک گفته به ديدار دوست مي شتابد.

 نمونه شعر شيخ:

بهـــار عمر شبـــــابي عجب خـــــزان گــــرديد
كه باد صـــــر صـــر پاييز چــــون وزان گـــــرديد

فـــريب دهـــــــر دني برد عقــــل و هوشم را
غـــرور كــرد كـــــــر و كور چشم و گوشـــم را

نــــداي شام و سحر صوت الـــــرحيل نشنيدم
نداي مــــژده هــــاتف به سلسبيل نشنيــــدم

 به سعي بــــي خبرانه جمــــع مال نــــــمودم
 ز راه جـــور و ستـــم خدعه بي خيال نمـــودم

مهــــار عقــل و دلــــم را گسيخت حُبّ جـلال
 ســــوار اسب جهــــالت نمـــــــود روز و ليـــال

بَدا به حال ضعيفم كه چــون سه پاي شـــدم
ذليــل و سست و گـــرفتـــــار آه و واي شــدم

كه تا نشست به جاي عندليب خــــوش الحان
رساند مــژده رحلت چــــــو جغـــــــد ناله كنان

بماند دستم از ايـن هـاي و هوي خـالـــي رفت
بـه كينه تــوزي و حسرت به دل ملالـــــي رفت

مســافرم به رهي كه انتهــــا و پايــــان نيست
به ديده اي كه جـــــز از چندروز گـــريان نيست

عمـــــوم مــا تركم جملــــه بين اهــــل و عيـال
ز بهر قسمت آن مــي كننــــد جنـــگ و جـدال

پس اي خــــداي كريم و رحيـــــم و لـــم يزلـي
سميـــــع و عالـم و سرّ و قديم و هم ازلــــــي

سميع و منعـــــم و غفــــار و لا شــــريك لــــك
اَغِثنــــــي اِنقَطَعَت رجــــــــــــاءُ يَغيثُ لـــــــــك

 قسم به عزت وجاهت به عرش و لوح و قلــم
خميده است كمـــرم از وفـــــــور و درد و الـــم

گــــــــدايم آمـــده ام درگهت ز روي پنــــــــــاه
كمان شـــده قد و قامت ز بـــار جــــرم گنـــاه

خمــوش شمع دل از بــــــاد حســـــرت و زارم
به غيــــــر تو نبـــود منجـــــي و مــــــدد كـــارم

بـــه رو سيــــاهي و ذلت بـــــه نكبت و خــواري
زدم بــــه چنــگ توســــل به حــــرمت و يـــاري

بـه نــــام نــــامي ختــــم رســـــــل و منزلتش
بـه قرب جــاه و مقــــام كتـــــــاب انـــــــزلتش

  بـــه ابن عــــم پيامبر ، وصـــي و يـــار و ولـــي 
   به دودمـــــــان نبــــوت بــه خـــانـــــدان عــلي  
نوشته شده توسط محمد موسازاده اورنج | لينک ثابت | موضوع: