سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ ساعت 9:59
 

دين و روانشناسي؛ تعامل يا تقابل

 

        در نوشتار حاضر پس از پاسخ به سوالات ؛ معناي دين چيست؟و معناي روان شناسي كدام است؟ به ارتباط و تقابل اين دو موضوع مي‌پردازد.

انسان با برخورداري از حس جستجوگري خود، همواره در اندرون خود مواجه با سؤالاتي مي شود و طرح اين پرسش هايِ بعضاً متناقض او را دچار شكّ و ترديد مي كند .

 درست از همين جاست كه بشر بر سر دو راهي قرار مي گيرد و گزينه انتخاب را فرا روي خود مي بينيد و مي پرسد كدامين طرف ترديد بهتر است؟ و از اين جا به ناگاه گامي به عقب مي نهد و مي پرسد، هدف كدام است؟ تا بهترين راه را براي رسيدن به آن انتخاب كنم. براساسِ همين تعريفِ هدف و مقصد است كه نگرش ها به مسائلِ مختلف از هم جدا مي شوند. گاه انسان هدف خود را چنان به پرواز در مي آورد كه از افق انديشه او عبور كرده و نمود آن جُز در يك امر آرمانيِ صرف و دست نايافتني جلوه نمي كند. و زماني هم مدّعي است خودِ من دايرة مدار كون و مكان مي باشم و وجود مدرَكات غيرمحسوس را بر نمي تابد، براساس همين اهداف مختلف، روش ها براي رسيدن به آن متفاوت مي گردند، يكي از مهم ترين اين روش ها و ابزارها كه در طول تاريخ بشر براي دست يا زيدن به مقصد خود به آن پناهنده شده است. مسأله "دين" است.

 در عصر حاضر بشر با يك تحوّل بنيادين در زمينه هاي مختلف علمي و اقتصادي دچار غرور و توهم قدرتِ علمي خويش شده و اين امر به پشتوانه پيشينه تفكّر جدايي حوزه دين از حيطه علم (چه عامدانه صورت گرفته باشد و چه قاصدانه) باعث گرديده كه او در اهداف خود ترديد كند و در بسياري موارد همه چيز را به ديده پراگماتيستي (pragmatic)بنگرد، هر چند گناه اين جور نگاه را به گردن پيشرفت علوم انداختن چندان منصفانه نخواهد بود. يكي از آن علومي كه در عصر حاضر پيشرفت شايان توجهي داشته، "علم روان شناسي" است، كه از منظري خاص به انسان نگاه مي كند و مدّعي شناخت انسان (و يا لااقل بسياري از ابعاد او) مي باشد.
انسان در بدو نظر در مواجه با اين دو مدّعي (دين و روانشناسي) دچار نوعي دو دلي مي شود كه به نفع كداميك بايد قضاوت كرد؟ آيا اين فنّ [علم كاربردي] كه بانيان آن در برخي موارد منكر هدف من متديّن هستند، براي من فايده اي خواهد داشت؟ آيا اين علم، صرف نظر از مؤسسان آن با هدف من (كه نزد من واقعي و متعالي است) متعارض نيست؟ و به جاي تقرب به آن مرا از آن دور نخواهد كرد؟ و يا اساساً چه لزومي در استفاده از داده‌ها و ره يافت هاي اين علم احساس مي شود؟ و به طور خلاصه اين كه، آيا جانب دين حق است؟ يا روانشناسي؟ و يا هر دو؟

نوشتار حاضر تأمّلي است گذرا و كلّي در اين باب كه:

 معناي دين چيست؟

معناي روانشناسي كدام است؟

 آيا اين دو، دوست قديمند يا دو دشمن ديرينه؟ (تعامل يا تقابل)

و هر كدام از اين پرسش ها، آبستن چندين پرسش ديگر است، كه راقم اين سطور با بضاعت علمي اندك و تلاش در حدّ وُسع خود، درصدد پاسخ يابي (و نه پاسخ دهي) به اين سؤالات برآمده است. سخن خود را با اين پرسش كه اساساً معناي دين چيست؟، آغاز مي كنيم كه در پاسخ به اين پرسش ابتدا به معناي لغوي آن و سپس به معناي اصطلاحي آن يا همان تعريف دين مي پردازيم و در بحث تعريف دين آن را براساس منابع اسلامي و غيراسلامي تبيين كرده، تعريف مورد نظر خود را مشخص خواهيم كرد.

 معناي لغوي دين:

 دين در لغت يعني كيش، ملت، صبغه، طريقت، شريعت، مقابلِ كفر و ... و در نوع غربي آن (Religion) و غالباً به معني تعهد، آئين، سرسپردگي و ... مي باشد.

معناي اصطلاحي يا همان تعريف دين:

ذكر اين نكته قبل از ورود به بحث تعريف دين لازم است كه اساساً تعريف دين كار آساني نيست زيرا اوّلاً: ما يك دين واحد نداريم بلكه اديان متفاوت داريم و پيدا كردن قدر جامع در بين اين اديان كار بسيار مشكلي است تا بتوانيم تعريف به قدر جامع بكنيم.

ثانياً: نوع افراد در برابر قضيّه دين بي تفاوت نيستند و مواضع خاصّ سودگرايانه بروز مي دهند.

تعريف دين در منابع غربي:

همان طور كه قبلاً اشاره شد، تعاريف دين در اين حوزه بسيار متعدد و متفاوتند به طوري كه دسته بندي آن ها در دسته هاي مشخص كار مشكلي است امّا به طور كلّي شايد بشود اين تعريف‌ها را در ذيل چندين عنوانِ عام گِرد آورد:

1. تعاريف عقل گرايانه (Intellectualistic defintions)؛ براي نمونه به تعريف فيلسوف انگليسي هربرت اسپنسر(Herbert spencer) دقت كنيد: ذاتِ دين، ايمان به اين است كه همه چيز تجليّات قدرتي هستند كه فراتر از حدّ معرفت‌ها است"

2. تعاريف عاطفه گرايانه (Affectivitic definitions)؛ فريدريك شلاير ماخر(Fridrich sceleir moocher) مي گويد: دين عبارتست از احساس اتكاي مطلق به چيز ديگر" هم چنين در كتاب "عقل و اعتقاد ديني بشر" آقاي تي يل (C.P.Tiele) دين را اين گونه تعريف نموده است: در حقيقت دين وضعيّتي روحي يا حالتي ناب و حرمت آميز است كه آن را خشيت مي خوانيم".

 3. تعاريف عمل گرايانه (Practical definitions)؛ بنگريد به تعريف ماتيوآرنولد(Matthew Arnold): "دين همان اخلاق است كه احساس عاطفه به آن تعالي و گرما مي بخشد"

4. تعريف هاي مركب (Complexed definitions): كه اين تعاريف به بيشتر از يك بعد دين اشاره دارد، مثل اين كه گفته شود: دين نظامي از باورداشت‌ها و عمل كردهايي است كه از راه آن ها، گروهي از مردم با مسايل نهايي زندگي كلنجار مي روند.

بر هر يك از تعاريف فوق معايب و نقدهايي وارد است كه نوشتار حاضر درصدد بررسي آن ها نيست بلكه هدف ما در اين جا نشان دادن يك نهايت كلّي از مفهوم دين در نزد انديشمندان غربي است، كه تعاريف فوق تقريباً چكيده اي از برداشت عالمان غربي از واژه دين مي باشد.

منبع :  www.oranj.blogfa.com    

 

نوشته شده توسط محمد موسازاده اورنج | لينک ثابت | موضوع: تحقیق ها